..:: دور هم باشيم ::..
چگــونــه بــه همــکــلاســـی خــود ســلام کــنــیــم ؟!

تقدیم به نوگل های شکفته ی عرصه ی علم و دانش ، وروردی های جدید ...  

 

 

 

سلام ، واقعا به همین سادگی ! 

 

آقا جان ، مهمترین دغدغه ی بشر در حال حاضر چیه ؟! نه ، از شما دارم میپرسم . خب حالا یه چیزی بگودیگه همینجوری . چی ؟! نشنیدم . واقعا که بی جنبه ای ! این همه موضوع ، این همه مساله ، این همه دغدغه ، صاف باید همونو میگفتی ؟! واقعا که ، دانشجوهای مملکتو نیگا کن . خب ، حالا مهمترین دغدغه ی شما تو زندگی چیه ؟! نه ، نه ، نمیخواد بگی ! همون سوال قبلی رو جواب دادی بسمونه ! به هر حال دغدغه ی شما هر چی که باشه مطمئناً سلام کردن به همکلاسی نیست ! خب سوالی که پیش میاد در این لحظه اینه که پس چرا داریم به این موضوع میپردازیم ؟! و جوابی که در این لحظه پیش میاد اینه که نیست شما تمام لحظات زندگی رو به دردهای متعالی و دغدغه های والا اختصاص دادید ، رو همین حساب ما واقعا شرمندتونیم که داریم به همچین مباحث لو-لولی ( عزیزم ، Low-Level ، کشت خودشو تا بخونه ) میپردازیم .   

 

این مساله هم مثل خیلی از مسائل موجود در جامعه ، ریشه در کودکی های ما داره ! اونموقع هم که ما کودک بودیم ، انرژی هسته ای هم نبود که مشکلات ما رو حل کنه که ، چون خب به هر حال انرژی هسته ای دوای همه ی دردهاست دیگه . مشکلات اقتصادی مردم رو حل میکنه ، ثبات اقتصادی درست میکنه ، خودش برنامه ریزی و مدیریت منابع مالی و انسانی رو انجام میده ، خلاصه خیلی چیزه خوبیه . و الان که داریمش دیگه چه غمی داریم واقعا ؟! بله ، عرض میکردم ، اونموقع ما از این چیزا نداشتیم ، رو همین حساب مشکل ما حل نشده باقی موند و کار به اینجا رسید . ما از کودکی می آموختیم که همکلاسی گودزیلاست . چراشو نمیدونم ، ولی می آموختیم دیگه ! 

_ بابایی ، اگه الان شلوغ کنی میگم لولو بیادا .

_ لولو که ترس نداره بابایی .

_ خب میگم رولی بیاد پس !

_ من از هیچی نمیترسم بابایی .

_ همکلاسی چی بابایی ؟!

_ نه ، نه ! دیگه شلوغ نمیکنم بابایی !

 

من حتی یادم هس که پدر بزرگ مرحومم همیشه میگفت این ۴ تا چیزو هیچ وقت فراموش نکن ، اونموقع که من نمیفهمیدم منظورش چیه ولی خب الانم نمیفهمم منظورش چی بود . و اما اون ۴ تا چیز :

 

 1. هتل بخواب !

2. زیپ شلوارتو محکم ببند !

3. بنزین سوپر بزن !

4. به همکلاسیت سلام نکن !

 

بزرگتر هم که شدیم بازم چیزی عوض نشد ، دقیقا مثل اوضاع مملکتمون که از همون اولش گل و بلبل بود ، الانشم هست به یومن وجود مدیران لایق مملکتی ! یعنی ما در دوران نوجوانیمون یه کودک درون داشتیم و یه گودزیلای درون که همانا همکلاسی ما بود ! خب ، معلومه چی پیش میاد دیگه !

 

_ دخترم ، چرا به پسر عمت سلام نکردی ؟!

_ آخه شنیدم اونم میخواد رشته ی مورد علاقه ی منو بخونه !

_ خب ؟!

_ خب اگه یه جا قبول شدیم و همکلاسیم شد چی ؟! روش زیاد نمیشه الان بش سلام کنم ؟!

_ چرا میشه ! آفرین دخترم ،  یادم باشه به خواهرم بگم با این پسر هیزش یه صحبتی بکنه !

 

به هر حال ، هر جوری که بود ، ما با هزاران بدبختی و مشقت با آویزان شدن به اقصی نقاط ائمه ی اطهار و تکرار ورده " تی دخیلم ، ابولفضل" حداقل ١۵ بار در روز ، خلاصه موفق شدیم وارد دانشگاه شیم ! دانشگاهی که فازش با دبیرستان خیلی متفاوت بود . تو دبیرستان اگه دس تو دماغت میکردی زنگ میزدن به اولیات میگفتن ولی اینجا ما دس تو دماغه همدیگه هم میکنیم ، کسی به کسی نیست ! خب ، اما ببینیم فاز دانشگاه چه جوریاست !

 

به طور کلی همکلاسی اگه همجنس باشه با قلب ، عِجق ، جیگر و بوس-بوس معادل خواهد بود و اگه بدجنس باشه ، ببخشید ، اگه  ناهمجنس باشه با دیوار ، تخته ، آجر و دسته ی صندلی هم ارز تلقی میشه ! و از اونجایی که آدمها در حالت عادی دیوار ، تخته ، آجر و دسته ی صندلی رو چیز حساب نمیکنند ( چیز در اینجا در معنای ارزشمند به کار رفته ! ) ، طبیعتا نباید انتظار داشت که در مقابله با همکلاسی هاشون کوچکترین عکس المعل حیاتی ای از خودشون بروز بدن ، حالا سلام که بماند ! پس گام اول اینه که ما این حقیقت رو بپذیریم که همکلاسی ما دیوار نیست حتی اگه شباهت های زیادی به دیوار داشته باشه ! همینجا سوال پیش میاد که چه شباهت هایی مثلا ؟! خب ، بذارید فک کنم ! آهان ، مثلا دیوار سفیده همکلاسی ما هم ... اوه ، نه ، اینو نباید میگفتم ! هیچی ، هیچی ، اصن دیوارو فراموش کنیم ! بحث رو با دسته ی صندلی ادامه میدیم که سفیدم نیست . خب ما با یک مقایسه ی ساده به این حقیقت پی میبریم . اما مواد لازم برای انجام این مقایسه :

 

1. صندلی دسته دار ، یک عدد

2. عکس همکلاسی ، یک عدد

3. فهم و شعور و درک ، به میزان لازم

 

خب ، صندلی دسته دار رو شما به راحتی میتونید تهیه کنید اما ممکنه در تهیه ی عکس همکلاسی کمی با مشکل مواجه شید . ما توصیه میکنیم برای این منظور پا نشید برید از همکلاسی هاتون عکس بگیرید چون ممکنه پیمانه ی عمرتون همونجا یهو پر شه و بعد نرسید این مقایسه رو انجام بدید . بهترین کار "تصویر سازی سه بعدی ذهنی" از همکلاسی یه که هم اینجا کاربرد داره هم مصارف متعدد (!) دیگر داره ! اما اگه در تهیه فهم و شعور و درک با مشکل مواجه شدید ، کمکی از دست ما بر نمیاد ، شما همون به همکلاسیتون سلام نکنید بهتره ! حالا کاری که باید انجام بدیم ، یه نگاه به دسته ی صندلی بکنید بی زحمت ،  حالا یه نگاه به عکس همکلاسی ( یا حالا همون تصویر سه بعدی ) ، خب حالا دوباره یه نگاه به دسته ی صندلی ، گفتم دوباره یه نگاه به دسته ی صندلی ، آقا با تو نیستم مگه ؟! دوست عزیز ، صدای منو میشنوی ؟! یه نگاه به دسته ی صندلی . الو ؟! کسی اونجا نیست ؟!

خب ظاهرا یک سری از دوستانمون در همین مرحله از دست رفتن ! آخ ، آخ ، من یادم رفت یه چیزی رو یادآوری کنم . انجام این مقایسه به افراد کم جنبه که در مقابل دیوارهای کلاس (!) خودشونو مرطوب میکنن ،  اصلا توصیه نمیشه ! البته الان که دیگه دیر شده یه کم . خب برگردیم به بحث اصلی ، دوستانی که این مرحله رو با موفقیت طی کردن قطعا به این نتیجه رسیدن که همکلاسی ما ممکنه یه کم داغون باشه ولی دسته ی صندلی دیگه نیست دیگه ! به موفقیت خوبی رسیدیم تا اینجا .   

   

اما آیا باید به هر چیزی که دسته ی صندلی نباشه سلام کرد مگه ؟! طبیعتا نه ، اما خب همکلاسی ما یه موجود زنده ی ناطقه ( نگفتم همکلاسی ما آدمه ، الان میگید کی گفته همکلاسی ما آدمه ؟! ) . ناگفته نمونه که یک سری از دوستان ظاهرا از موهبت تکلم به طور کلی محرومن متاسفانه و اساسا تحت هیچ شرایطی ، هیچ صدایی ازشون در نمیاد ! خب اونا رو میتونیم موجود زنده ی صامت فرض کنیم ، مثل درخت ! اصولا هیچ الزامی وجود نداره ها ، ولی خب میشه به یه موجود زنده ی ناطق سلام گفت دیگه ! حالا من ادب و احترام و این حرفاشو کار ندارم ، صرفا به عنوان یه کاره جدید که تا حالا نشده به این قضیه نگاه میکنیم ، حالا آدم هم نبود ، نبود ! خدا رو شکر مجبور نشدیم اثبات کنیم همکلاسی ما آدمه چون به احتمال زیاد با شکست مواجه میشدیم و متنمون همینجا به انتها میرسید !

 

خب پس تا اینجا به این نتیجه رسیدیم که سلامه رو باید کرد ، باید که نه البته ، میشه کرد ! اما مشکل اساسی اینه که ما جملگی از بینی فیل هبوط فرموده ایم ! رو همین حساب نرها اعتقاد دارن ماده ها باید اول سلام کنن و ماده ها هم طبیعتا اعتقاد دارن که چی ؟! اعتقاد دارن که عمرا ، دندشون نرم ، خودشون سلام میکنن دیگه ! من فکر میکنم این اعتقادا بیشتر به خاطر اینه که سلام ۶۹ تا ثواب داره و جوابش یه دونه ! خب همکلاسی های ما هم همه نیکخواه و بشر دوستن ، میخوان ما بیشتر ثواب ببریم ! دیدید ، ما این چیزا رو نمیدونیم ، بعد در مورد همکلاسی های خیرخواهمون اینجوری فکر میکنیم ! اصن اگه سلام  ٣۵٫۵ تا ثواب داشت جوابشم مثلا ٣۴٫۵ تا ، دیگه ما اینقد بدبختی نداشتیم که ! در همین راستا یک سری از دوستان هم هستن که اعتقاد دارن نوبتی ، یعنی چی ؟!  یعنی اگه اون سری من بهت سلام کردم این سری تو باید به من سلام کنی ! و اگه این کارو نکردی من اینقد بهت سلام نمیکنم تا بفهمی نوبته تو یه الان ، آشغاله عوضی !

 

_ زود باشید به من سلام کنید لطفا ، من کار دارم میخوام برم !

_ دیگه امری باشه ؟! آخرین بار من سلام کردم ، الان نوبت شماست ، میفهمید ؟!

_ آخرین بار شما سلام کردید ؟! شما به دوست جونیتون سلام کردید منم  اون کنار بودم !

_ به هر حال ، یه خوردش که به شما رسید !

_ یه خوردش به من رسید ، همش که نرسید ! اینجوری که آب ما تو یه جوب نمیره !

_ به جهنم که نمیره ، میخوام صد سال سیاه نره ، تشریف ببرید به سوی دَرَک !

_ حال شما رو من خواهم گرفت سره فرصت !

_ شما مواد زائد دفعی میل میکنید برای خودتون !

_ ... ( این گفت و شنود دوستانه به همین ترتیب ادامه پیدا میکنه ! )

 

 اوه ، اوه ، دوستانمونم عجب اعتقادات خشن و بی ادبانه ای دارنا ! ولی توجه دارید که در اوج عصبانیت هم احترام به همدیگه فراموش نمیشه ، شما دیدی یه بار به هم بگن تو ؟! همش گفتن شما ، شما ، ... ! چیزی که من دارم بهش فک میکنم اینه که یه سلام گفتن هم از نظر زمانی به صرفه بود هم از نظر اتلاف انرژی ! آخه عزیزه من ، اون نونواییش که اصولا نوبتی آفریده شده ، توش نوبت رعایت نمیشه ، حالا این مقوله که نوبی نیست که دیگه بماند ! یک مقدار اگه ما اعتقاداتمون رو مودبانه تر و لطیف تر کنیم بخشی از مشکل حل میشه . خب حالا چرا فحش میدی بی ادب ؟! نمیخوای اعتقاداتو لطیف کنی نکن ، خواهره منو چی کار داری ؟!

 

 

اصولا شما نباید از کارای همکلاسی هاتون برداشت بد کنید . آقا جان ،  لزوما هرکسی به شما سلام کرد قصد نداره با شما ازدواج کنه که ! اصن شاید منظوری هم نداشته باشه حتی ! ( چقدرم که منظور ندارن ملت ، اصن همه معصوم ، همه فرشته ، چه دنیای خوب و قشنگی ! )  آخه اینجا دانشگاهه ، محیط علمی یه ، این حرف چیه آخه ؟! حالا اومدیمو شمارتونم گرفت ازتون ، منظوری نداره که ! حالا روزی چار تا اس ام اس هم داد ، حیوونکی کاری نکرده که ! حالا هفته ای ٢ بارم زنگ زد ، چرا فکر میکنید خبریه ، بذارید خوش باشه بچه ! حالا اومدیمو بابا ننشو فرستاد مسافرت ... ! مرتیکه ی بی حیا ، هر چی من هیچی نمیگم ، هی داره روشو زیاد میکنه ! دارم ازش دفاع میکنم ، ببین پررو چی کار میکنه آخه ؟! دیگه بابا ننتو فرستادی مسافرت ، منظور نداری ؟! حالا این همکلاسی یه مقدار منظور داشت ، یعنی گرگ بود در واقع ! شما باید حواستون جمع باشه ! دیگه یارو اومد بهتون پیشنهاد ازدواج داد دیگه منظور داره دیگه ! اینقدر هم بدون برداشت نباشید لطفا !

  

اما مشکل بعدی ! آقا جان ، اومدیمو ما سلام کردیمو همکلاسی ما رو ارزشمند (!) حساب نکرد ، یعنی چی ؟! یعنی مثلا خودشو به نشنیدن زد ! اونوقت ما چی کار کنیم ؟! الان عرض میکنم خدمتون . شما در اولین فرصت با  ١١٨ تماس میگیرید و ازشون میخواید که شماره ی یه متخصص گوش ، حلق و بینی روبهتون بده ! بعد شماره ی مذکور رو رو یک قطعه کاغذ مینویسید و تقدیم میکنید به همکلاسی ! توجه داشته باشید باید خیلی سریع بگید که این شماره ی خودتون نیست چون ممکنه عجل مهلتتون نده کاره دیگه ای بکنید ! خب ؟! بذارید مشکل شنوایی اون بنده خدا هم حل شه . شما فک میکنید اگه همکلاسی شما بشنوه بهش سلام کردید ، جوابتون رو نمیده ؟! ببینیم .

 

_ سلام خانم بهادریان !

_ سلامو زهره مار ، سلامو کوفت ، سلامو درد !

_ ببخشید ، ناراحتتون کردم ؟!

_ به شما هیچگونه ارتباطی نداره آقا !

_ چرا اینجوری شد ؟! من یه جا خونده بودم که اگه سلام کنی ، جواب میدن حتما !

_ شما غلط کردی ، با او جایی که ازش خوندی ، با اون نویسنده  !

 

عزیزه من ، چرا حرف میذارید دهن آدم ؟! من کی گفتم حتما جواب میدن ؟! من گفتم : شما فک میکنید اگه همکلاسی شما بشنوه بهش سلام کردید ، جوابتون رو نمیده ؟! نذاشتید من جواب بدم که ! جوابش اینه که نه همیشه ! یا به عبارت دیگه ، نه لزوما ! حقیقت اینه که روزهای خاصی در ماه وجود داره که همکلاسی های شما با شکم درده شدید مواجه میشن (!) اصولا شما نباید در این روزها دورو وره همکلاسیهاتون آفتابی شید ! البته اونا خودشون نمیان دانشگاه معمولا ، ولی حالا اگه هم اومدن ، شما باید تیز باشی ! من توصیه میکنم با ثبت این روزها در تقویم آموزشی (!) ، مشکل رو یک بار برای همیشه حل کنید ! ناگفته نمونه که برای عده ای از عزیزانمون باید عینه سی روز رو تو تقویم آموزشی تیک زد ! اساسا دورو ورشون پیداتون نشه خیلی بهتره دیگه ! آقا جان ، حالا مثلا یه بارم سلام کردیو جواب نشنیدی ، نباید خسته شی که ! مثن همین گالیله ، چی کار کرد ؟! هی گفت زمین اینجوریه ، زمین اونجوریه ! اینقد پافشاری کرد و کم نیاورد که بردنش دادگاه پدرشو درآوردن ! آهان ، این اصن مثال خوبی نبود ، هیچی ، هیچی ! ( احتمالا خیلیا چیزی از این پاراگراف نفهمیدن ، خلاصه متن باید مفهومی باشه دیگه ! )

 

اما دوستانمون علاوه بر مشکلات تکلمی و شنوایی ، مشکل بینایی هم دارن به حول و قوه ی الهی در پاره ای از موارد ! هیچی دیگه ، یهو بگو اینجا آسایشگاه معلولینه دیگه ! تو پسرا که کاملا واضح و بدیهیه که مشکل از کجا آب میخوره ، اما دخترا رو به اون صورت نمیدونم ولی اگه دلیلشون همون دلیل پسرا باشه که به به ، دانشجوهای مملکت رو ببین تو رو خدا ، چشممون روشن ! دیگه دوستانمون اینقدر زیاده روی کردن که تو فاصله ی پنج سانتیمتری هم نمیبیننت ! پس ما توصیه میکنیم یک مقدار فواصل زمانی رو بیشتر کنید (!) و همینطور مقادیری هویج استعمال کنید ! معذرت میخوام ، میل کنید ! آخه درده ما یکی دو تا نیست که ، شما همکلاسیتون رو مثن تو راهرو میبینید که داره از لاین مخالف میاد ، اونم شما رو میبینه دیگه قاعدتا ، بعد چی میشه ؟! همون لحظه موبایلشون زنگ میزنه یا مثلا اس ام اس میاد براشون یا یهو یادشون میاد که مسیری که دارن میان اشتباهه و باید از یه مسیر دیگه برن ! اما معمولا یهو به این حقیقت پی میبرن که درو دیواره راهرو چقد قشنگن آخه ! بعد بدون اینکه انحرافی تو مسیر حرکتشون ایجاد شه ، گردنشون رو تا حد امکان به سمت نزدیکترین دیوار منحرف میکنن ! آقا ، نکن این کارو ، دیسک گردن میگیری خب ! به خدا یه سلام کردن اینقدرها هم سخت نیست ، حداقلش اینه که عوارض جانبی نداره !

 

میدونید چیه ؟! همکلاسی شما بیشتر به احترام شما احتیاج داره نه به شماره ی شما ، پس تلاش نکنید به هر بهانه ای شمارتونو رو کنید ! اونوقت ممکنه خدای نکرده ، زبونم لال ، همکلاسی شما فک کنه شما منظور دارید !!!

همین کارا رو میکنید همکلاسیهاتون بهتون اعتماد ندارن دیگه !  

 

_ خانم زرگرپور ، ببخشید ! ( از همچین فامیلی ای کاملا میشه فهمید که ایشون موجودی باکلاس ، مایه دار، عِجق و ... هستن ، آقا زنه زندگی دیگه ، راحتت کنم ! )

_ بفرمایید !

_ حالتون خوبه خانم ؟! مزاحمتون که نشدم ؟!

_ چرا اتفاقا ، من عجله دارم و میخوام برم خونه !

_ چه خوب ، اتفاقا منم داشتم میرفتم خونه !

_ خب ؟!

_ هیچی ، گفتم اتومبیل هست یعنی !

_ رانندمون میاد دنبالم !

_ بله ، اونم میشه ! میگم موبایل شما تو دانشگاه خوب آنتن میده ؟!

_ به شما ربطی داره ؟!

_ آخه خط من چن وقتیه اذیت میکنه ! بعضی وقتا نمیشه منو گرفت ! میشه لطف کنید یه میسد بندازید ببینم الان خوب کار میکنه یا نه ؟!

_ نه خیر نمیشه !

_ با ایرانسلتون چی ؟!

_ نه خیر ، من نه شماره ی همراه اول رو بهتون میدم ، نه ایرانسلم رو ! همین رو میخواستید بشنوید ؟!

_ نه ، نه ! من اصلا منظورم این نبود ! اصلا قصد نداشتم شمارتونو بگیرم !

_ پس منظورتون چی بود ؟!

( نجوای درون : وای نکنه بیچاره منظوری نداشته ؟! خیلی بد صحبت کردم باهاش )

_ من میخواستم خودم بهتون شماره بدم !

_ بفرمایید دنباله کارتون آقا ، وقت منم نگیرید ! همون خوب شد باهاتون بد صحبت کردم !

 

امان از این حجب و حیای ایرانی که ما هر چی میکشیم از دست همین حجب و حیاست ! آقا من نمیدونم چرا هرچی میخوره به پست ما همه مریم مقدسن دیگه ! شما یه سر تشریف ببرید جهاد دانشگاهی آخه . خدا شاهده ، همون روز اول ، هیچکی هیچکی رو نمیشناسه ، میان به هم دس میدن ! البته روز اول احتمالا یه دس ، بعدش احتمالا بیشتر بشه ! دیگه آخر سال رو خدا به داد برسه . من نگفتم بی حیا شو که ، میگم دیگه اینقدم حیامند نباش ! آخه بعضی هام فیلمشونه آخه ، آدم اینا رو تو دانشگاه میبینه ، اونجا یه مدلن ، بعد پیجه ٣۶٠ شون رو میبینه ، استغفرالله ، اونجا یه مدلن ! آخه خواهره من ، تو که تو دانشگاه چادرتو بیس دور دور خودت میپیچونی ، دیگه اسمه پیجت رو زینب جونی نذار دیگه ، دیگه از اون عکسای ، الله اکبر ، نذار دیگه ! بذارید مام تکلیفمونو بدونیم !    

 

 

  

خلاصه ما گفتنیامونو گفتیم ، دیگه ببینم چی کار میکنید ... ،

 دوستون دارم ، خداحافظ !                                                               

                                                                                                    صدی جونی ! ، مهر ١٣٨٧

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٧ - Sir100ra

آثــار الخــاليــه فــی قــرون البــاقــيــه

تقدیم به همه ی آنانی که سخاوتمندانه چراغهای سبزشان را برایمان روشن میکنند ...

سلام !

 

یکی بود یکی نبود ، زیره گنبده کبود ! گفتم گنبده کبود ؟! پس کجاش کبوده که ما ندیدیم ؟! یه عده در پاسخ به این سوال میگن که سرش کبوده . اما یه عده دیگه هم هستن که اعتقاد دارن آقا جان ، اونی که سرش کبوده ، ... !!! ولی اکثریت مردم اعتقاد دارن که تو فوضولی کجاش کبوده ، گاوه آشغال !!! حالا بگذریم از این حرفا . آره زیره گنبده کبود ، یه پسر کوچولویی بود که از سه تا چیز خیلی میترسید :

_ سوسک ! ( از این سوسک کوچولوها نه ها ، از این بزرگا که شب خوابیدی میان میرن تو دهنت ! )

_ سیاست های جنگ طلبانه و جنگ افروزانه ی رژیم غاصب صهنونیستی !!!

_ برق شبانه ی گیلان  !

گذشتو گذشت تا این پسر کوچولو بزرگ شد ، خیلی هم بزرگ شد ، گندشو در آورد دیگه ! خاب آدمای بزرگم یا میرن معتاد میشن یا  میرن کنکور میدن دیگه ! این کوچولو هم ترجیح داد کنکور بده و از اونجایی که نمیتونست سوسک یا سیاستهای جنگ طلبانه قبول شه به ناچار برق شبانه ی گیلان قبول شد ! پسر کوچولو به پدر مادرش گفت : من ترجیح میدم بمیرم تا برم ثبته نام کنم دانشگاه  ! گرچه پدر مادرش خیلی اصرار کردن که بمیر خاب ولی پسر کوچولو قبول نکرد ! گفت : من یه باره دیگه کنکور میدم  ! پدر مادرشم گفتن : خاب بده ( به احتمال زیاد منظورشون کنکور بوده ) !!! پسر کوچولو رف کنکور داد و باز همون جا قبول شد ! بعدم به خوبیو خوشی کناره خانوادش زندگی کرد ! حالا نتیجه هایی که از این قصه میگیریم :

 

_ آدم وقتی میخوابه نباید دهنشو باز بذاره چون ممکنه سوسک بره توش !

_ سوسک موجوده چندش آوریه ، مخصوصا وقتی وارده دهنه آدم میشه یه حسه بدی به آدم دست میده !

_ اساسا جای سوسک توی دهن نیست ولی خاب سوسک که اینو نمیفهمه !

_ وقتی سوسک تو دهنتونه نباید دهنتونو ببندید چون ممکنه سوسکه لای دندوناتون بمونه و له بشه !!!

_ اگه هنوز حالتون بهم نخورده من توانایی اینو دارم که ادامه بدم ها ! تعارف نکنید یه وقت !!!

 

روز اول که رفتم دانشگاه انتظار داشتم  تم (theme  ) دانشگاه سیاسی باشه یا حالا اگه سیاسی نبود وقاحت اون حرکته امیر حسینو به یادم بیاره و فلانو اینا ولی هیچ کدوم از این اتفاقا نیفتاد در نتیجه یه حسه بدی بهم دست داد  !!! به طور کاملا تصادفی ، تاکید میکنم به طوره کاملا تصادفی و بدونه برنامه ریزی یه قبلی یه سری به دانشکده ی پزشکی زدم ! مثه همین مسئولین که سر زده میرن یه جا سر میزنن ! بعد همه هم غافلگیر میشن میگن : ایه چی کونی تو ره ؟! فقط من نمیدونم چرا فرشه قرمز قبلا پهن شده ، همه هم دعوت شدن ، همه هم آمادن که یارو بیاد ولی سر زده ست کلیت ماجرا !!! آهان ، بدونه برنامه ریزیه قبلی که داشتم از کنار دانشکده ی پزشکی رد میشدم ، نمیدونم چی شد ، حالا شما چرا ناراحت میشین !!! آهان ، داشتم رد میشدم که یکی از بچه ها رو دیدم ، میگفت چهار پنج ماهی هست باباشو ندیده ، داشت در به در دنباله باباش میگشت ! یاده هاچ ، زنبوره عسل افتادم  ! بودیم اونجا که یهو رانندش اومدو زیره باده مستقیمه کولر ورداشت بردش ! طفلک هاچ از این چیزا نداشت که  . هیچی دیگه ، ما هم برگشتیم سره دانشکده ی خودمون و به خوبیو خوشی به زندگیمون ادامه دادیم  .

 

این دانشگاهها هم که دیگه گندشو در آوردن . دوره های روزانه ،  شبانه  ،  صبحانه ، عصرانه  ، میان وعده ،  با سرویس مجالس و مناسبت ها ... ! تازه این حالا سراسریشه ، دانشگاه آزاد که قربونش برم در انواع و اقسامه رشته های ابداعی دانشجو گرفته ! فرآوری پشمو پوست مثلا ، یعنی یارو 4 سال درس بخونه بشه مهندسه پشم ؟! بعد ازش بپرسن به رشتت علاقه داری باید بگه : آره ، من از بچگی عاشقه پشم بودم !!! یا مثلا بهداشته آبزیان ، بعد از اتمامه تحصیلاتشون اینا رو میریزن تو دریا که دندونه ماهیا رو مسواک بزنن و ناخوناشونو بگیرن ! حالا باز اینم خوبه ، یه چیزه دیگه هست به اسمه پیام نور با دوره های حضوری ، سه چهارمه حضوری ، نیمه حضوری ، یک چهارمه حضوری و غیابی  ! ما که هر روز هر روز میریم دانشگاه ، حالو روزمون اینه اونی که غیابی یه ببین دیگه چیه ! خلاصه دوستان همه دست به دست هم دادن که هر کی واسه کنکور ثبته نام میکنه قبول شه خلاصه ! البته لازم به یاد آوری نیست که یه چیزه دیگه هم هست به اسمه دوره های فراگیر که حتی اونایی که تو کنکور شرکتم  نکردن ثبته نام میکنه !!! نتیجه گیر ی کلی این که اگه دیدید یکی دانشجو نیست ، بدون انگشتر نیست !! نه ، بدونید که هنوز 18 سالش نشده !!!

 

اون قدیم ندیما که امکانات نبود ، دخترا واسه اینکه یه خودی نشون بدن میرفتن لبه چشمه آب می اوردن ! تو فیلما هم دیدید دیگه ( اون فیلما نه ! ) ، پسره داشته تصادفی از کناره چشمه رد میشده بعد همون لحظه دختره کوزشو میکنه تو آب بعد پسره یهو احساس میکنه این همون همسره ایده آله منه ! حالا اینکه این احساس دقیقا ربطی به فرو کردن کوزه تو آب داره یا نه ، من نمیدونم ! چی بگم آخه ؟! از پیامد ها این آبکشی (!) این بود سطح آب چشمه گاهی تا 10 متر پایین میرفت  ! اونوقت دیگه هیچ دختری نمیرفت لبه چشمه آب بیاره و هیچ پسری هم تصادفی از اونجا رد نمیشد ! خلاصه بساطه ازدواج چند ماهی تعطیل بود تا دوباره آبه چشمه بیاد ! بعد دوباره همین ماجرا ها ... بعدها که علم پیشرفت کرد دوستان یه چیزی اختراع کردن به اسمه دانشگاه و یه چشمه توش تعبیه کردن به اسمه انسانی ، با کلی امکاناته رفاهی که آبشم تموم نمیشه هیچ وقت !!!

 

بحثه رفاه پیش اومد به یاده تمهیداته رفاهی دولتمردان افتادم که اینقد به فکره رفاهه مللتن ، بنزینو جیره بندی کردن ! الان شما احساسه رفاه نمیکنید یعنی ؟! این جیره بندی هم هیچ ربطی به تحریم های جهانی نداره ها ، یه وقت اشتباه فکر نکنید ! ما خودمون نشستیم فکر کردیم دیدیم زشت نیست آخه ما این همه بنزین مصرف میکنیم . بعد به این نتیجه رسیدیم که دیگه اینقد مصرف نکنیم !!! البته حتما استحضار دارید که آمریکا همچنان هیچ غلطی نمیتونه بکنه فقط میتونه به ما بنزین نفروشه ، فقط میتونه نذاره کسی به ما بنزین بفروشه ، فقط میتونه ما رو تحریم کنه ، فقط میتونه سالی چند میلیارد دلار به ما هزینه ی مالی تحمیل کنه ! خاب اینا که مهم نیست اصن ، مردمه انقلابیه ما هم میان مشت میزنن دهنه آمریکا رو ! چی خیال کردین ! بله دیگه ، بنزین هم سهمیه بندی شد . این سهمیه بندی رو خیلی چیزا تاثیر گذاشت ولی رو خیلی چیزا هم تاثیر نذاشت ، یعنی نتونست بذاره :

_ الو ، تاکسی کیهان ؟! آقا ، من یه کاری دارم شهرداری ، میرسونی منو ؟

_ نه ، مگه من بیکارم ؟! مامان بیا فحش بده اینو ..

_ فؤاد هم هستا !

_ الان که یه کمی بیشتر فک میکنم میبینم بیکاره بیکارم !

_ پس میرسونی منو ؟!

_ خا !

_ جدی جدی میرسونی ؟

_ آره ، آره !

_ حالا چرا مثه این دختره حرف میزنی ؟ بهت چراغ سبز نشون داده ؟!

_ مپندارم ! ( mapendaaram ) 

_ مطمئنی مشکلی پیش نیومده ؟ خوبه خوبی ؟

_ آهاند !

_ معلومه کاملا ،  آخه تو این بی بنزینی واقعا میخوای منو برسونی ؟!

_ بنزینی که واسه راحتی یه تو نسوزه میخوام نسوزه اصن ! ( الان باید اشک تو چشاتون حلقه بزنه !)

_ خاب بریم دیگه !

_ فقط یه چیزی  ، میدونی که ،  من یه کاری دارم خونه باید زود برم ، تا صابرین برسونمت که اشکالی نداره ؟

_ تا 2 دقه پیش که قرار بود واسه راحتی یه من بسوزه  !

_ اون واسه وقتیه که که خونه کار نداشته باشم . الان چون  کار دارم میخوام نسوزه اصن !!! ( الان باید اشکی که تو چشاتون حلقه زده پاک کنید !)  

 در راه :

_ این کیه داره میخونه ؟!

_ نمیدونم عباس تاجیکه ، امیر تاجیکه ، کیه !

_ خلاصه هر چی هست خوبه ! یه وقت نندازیش بیرون !!!

_ باشه ،  راستی تو گفتی فؤادم هست که !

_ میخواست بیادا ، منتها مثه اینکه سهمیه سوختشون تموم شده ، این بیچاره هم یه میخ و چکش گرفته دسش داره تو خیابونا در به در دنباله بنزین میگرده !

_ آهان !

_ آقا مواظب باش ! داری میزنی به عابره ! ( بوممممممممممممم ! )

_ خداییش دس فرمونو حال کردی ، دیدی چه جوری روده ی یارو رو ریختم بیرون ؟!

_ زدی یارو رو کشتی ! حالا اگه افسر بیاد میخوای چی بگی ؟!

_ میگم به من ربطی نداره ، من فقط رانندم  !!!

_ جان ؟!؟ خاب راننده رو میگیرن دیگه !

_ آهان ، خاب میگم من داشتم این پایینو نگاه میکردم ، حواسم به رانندگی نبود !

_ ای ول ! اینجوری این یارو عابره مقصر شناخته میشه و میتونیم خسارته ماشینم بگیریم !خاب حالا میای دنبالم ؟!

_ من تا 11 سبزه میدان سره سرویسم ! نمیتونم بیام دنبالت !

_ به هر حال دست درد نکنه !

 

ما تو کلاسمون آدمای جالبی داریم ! دو سه تا از بچه ها که کلاسه ما رو دیدن میفهمن من چی دارم میگم . اصن بذارید واسه اینکه همه ی ابهامات بر طرف بشه یه مقایسه بین بچه های کلاسه خودمون و هویج داشته باشیم :

_ هویج ، هویجه این در حالیه که بچه های کلاسه ما هم هویجن و حتی بعضی ها شون در این زمینه از هویجم سبقت گرفتن  !

_ هویج ابرو نداره در حالی که بچه های کلاسه ما ابرو دارن ، اونم چه ابروهایی ! فابریکه کارخونه ، دس نخورده  !!!

_ هویج در همه ی نقاط کشور کشت میشه  ، بچه های کلاسه ما هم در نقاط مختلف کشور کشت شدن یا به بیانه دیگه کاشته شدن ، از  North گرفته تا Sours !

_هویج عینه یه چیزی یه ، و متاسفانه بچه های کلاسه ما هم عینه همون چیزن ، در پاره ای از موارد هم خوده اون چیزن  !

_ هویجو میشه  ... ، ولی بچه های کلاسه ما رو نمیشه ... ! ( خودتو نزن به نفهمیدن دیگه )

 

به طور کلی 6 نوع آدم تو کلاسه ما وجود دارن :

 _ نوع اول اونایی که اساسا آدم نیستن ، جماعته حیوان در اصطلاح !

_ نوع دوم اونایی که سره کلاس همه چیزو ، حتی عطسه ی استاد رو ثبت میکنن و روزی سه وعده نوشته هاشونو مرور میکنن ، جماعت خر خون در اصطلاح !

_ نوع سوم اونایی که سره کلاس به تفریحاته سالم و ناسالم میپردازن و انرژیشونو صرف گوش کردن به بیاناته استاد نمیکنن و معمولا هم تلاشی برای به دست آوردن جزوه ها از خودشون نشون نمیدن ، جماعته لش در اصطلاح !

_ نوع چهارم اونایی که  سره کلاس به شاد کردن سایره بچه ها مشغولن و معمولا جزوه ها رو شبه قبل از امتحان تهییه میکنن ، اما مستقل از اینکه درس بخونن یا  نه نمره ی پاسی رو میگیرن ، جماعته زبون باز در اصطلاح !

_ نوع پنجم اونایی که مرتبو منظم جزوه ها شونو مینویسن با چند رنگ غالبا اما معمولا جزوه ها شونو باید دسته اینو اون پیدا کرد که لازم به توضیح نیست که اینو اون یعنی دخترای کلاس ، جماعته زن ذلیل در اصطلاح !

_ و نوع ششم اونایی که سره کلاس هیچ گونه فعالیت مهم حیاتی از خودشون بروز نمیدن به همین خاطر شخصیتشون برای ما شناخته شده نیست ، جماعته صامت در اصطلاح !

 

چن وقت پیشا هم تو اخبار شنیدم که رئیس جمهور منتخب و مردمی یکی از کشورهای جهان اعلام کرده : تروریسم زشت ترین پدیده ی دنیاست ! حالا چن تا سوال واسه من پیش میاد به شرح زیر :

 _ آیا رئیس جمهوره اون کشوره  با مفهومه واژه ی زشت آشنایی نداشته ؟!

_ آیا رئیس جمهوره اون کشوره  خودشو جزو پدیده های دنیا محسوب نکرده ؟!

_ آیا رئیس جمهوره اون کشوره  تا حالا جلوی آیینه نرفته ؟!

_ آیا رئیس جمهوره اون کشوره وقتی فیلمه خودشو تو تلویزیون میدیده فکر میکرده داره راز بقا میبینه ؟!

_ آیا رئیس جمهور اون کشوره نمیدونسته وقتی یه کسی زشت تر از تروریسم وجود داره دیگه تروریسم نمی تونه زشت ترین باشه ؟!

_ آیا رئیس جمهور اون کشوره جنبه ی ارتباط با دخترا رو نداشته ؟!

_ آیا مردمه اون کشوره زیادی بیشعور نبودن که به رئیس جمهوره اون کشوره رای دادن ؟!

_ آیا نباید با مادره رئیس جمهوره اون کشوره یه نشست دوستانه و صمیمی داشت ؟!

 

خاب ، رسیدیم به آخرش ! با تشکر از کلیه عزیزانی که ما را در تهیه و ساخت این متن همراهی کردند مخصوصا ...

دوستون دارم ، به خدا این چراغه سبز نیست ، خداحافظ !

                                                                                                  برادر مصباح ، رمضان ۱۴۲۸

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۳ مهر ،۱۳۸٦ - Sir100ra

دلــتــنــگي هــاي كــودكــي ۱۸ ســاله

تقديم به همه ي آناني كه در گوشه ي كوچكي از قلب بزرگشان جاي دارم ... 

سلام و ساله نوتون مباركــــــــ !!! 

عجب دردي يه اين درده دوري . كارشناسا ميگن كه دردش از درده زايمان هم بيشتره ! عجب غلطي كرديما ، اي كاش همون جا ميمونديم و زايمان ميكرديم (!) ، حداقل دردش كمتر بود !!! ولي وايستا ببينم ، تكليفه اون طفله معصوم چي ميشه ؟! كي ميخواد تر و خشكش كنه ؟! نخواستيم بابا ، بازم صد رحمت به همون درده دوري يه خودمون ! كارشناسا هم تو مملكت حرفه مفت زياد ميزنن ها ...  به هر حال اميدوارم خدا نصيبه گرگه بيابون نكنه ! زايمانو نميگم بابا ، درده دوري رو ميگم !!! 

نگيد كه دلتون واسم تنگ شده كه ميدونم دروغ ميگيد مثله آهو ! يا حالا هر موجوده چهارپاي ديگه اي كه خودتون دوس داريد ، مثلا كاظم ابراري !!! محض ياد آوري شما عرض كنم كه افراد زير مشمول تقديم فوق نميشن :

_ اونايي كه قلب بزرگي دارن و منم در گوشه ي بزرگي از قلبشون جاي دارم !

_ اونايي كه قلب كوچيكي دارن و قلبشون به هيچ عنوان گنجايش همچين گودزيلايي رو نداره  !

_ اونايي كه اصولا قلب ندارن و منو در همو حوالي ، مثلا تو شش يا كيسه صفراشون اسكان موقت دادن !

_ كليه متولدين سالهاي ۱۲۴۵ و ماقبل آن كه تا كنون براي گرفتن كارت ملي اقدام نكرده اند !

_ كليه مشمولين خدمت مقدس سربازي كه مشمول عفو آقا نشده اند !( عجب مشمول بازاري شد )   

 

ببخشيد كه روده درازي كردم ، اصولا ارادت خاصي به چيزهاي دراز دارم !!! همونطور كه ميبينيد ،  متاسفانه هنوز زنده ام و با توليد CO2  علاوه بر آلودگي هوا ، به گرم شدن زمين هم كمك ميكنم . اگه تا چن وقته ديگه ديديد كه بلاگ تعطيل شد بدونيد از سازمان حفاظت محيط زيست اومدن منو گرفتن !!! يه مدتي هست كه يه جورايي احساس پارادوكس ميكنم . تو دلم به شدت احساسه تنگي و در جاي ديگه به شدت احساسه گشاده دستي !!! دلم واسه شهرم تنگ شده ، واسه همه ي عجايبش ! مثلا اون داناي علي كه يكي هم پيدا نميشه بگه آخه مرتيكه ي كندو (!) ، تو اگه دانا بودي كه وسطه خيابون نميخوابيدي كه !!!

 

زندگي اينجا خيلي يكنواخت شده ، احساس ميكنم مشتقم داره صفر ميشه ! هر روز صبحه كله ي سحر بيدار ميشيم و خروسا رو بيدار ميكنيم :

_ آقا خروسه ، پاشو قوقولي قوقول كن !

_ ولمون كن بابا . آخه كدوم گوسفندي اين وقته صي بيداره آخه ؟!

_ خاب تو بايد بيدارشون كني ديگه !

_ آخه كدوم گوسفندي اين وقته صب ميخواد بيدار شه ؟!

_ فك كنم فقط من !

_ خاب احمق ! تو كه بيداري ...

_ راس ميگي ها ... ببخشيد مزاحم شدم !

من اينجا به يك پسره خوب و سر به زير تبديل شدم ، اينقد سر به زير كه روزي ده-بيست بار ميخورم به در و ديوار !!! هر سري هم كه ميرم بيرون ، اين ملته بي شعور بين اين همه آدم ميان از من آدرس ميپرسن ! بابا به خدا من تو اين شهر غريبم :

 _آقا ببخشيد ...

_آقا تو رو جونه بچه هات ! من آدرس بلد نيستم ، بي خياله ما شو ...

_ نه ... كاره ديگه اي داشتم .

_ ميخواي فحش بدي ؟!

_ فحش واسه چي آخه ؟

_ واسه اينكه آدرس بلد نيستم ديگه !

_ نه آقا ... اين چه حرفي يه ! اي كارا ماله آدماي بي شخصيته ...

_ آخيش ، خيالم راحت شد . خاب حالا امرتون رو بفرماييد ...

_ بله ... ميخواستم بدونم چه جوري ميتونم برم خيابونه فاطمي ؟

_ قربان ، عرض كردم كه من آدرس بلد نيستم !

_ پسره ي بيشعوره عوضي ! مگه مردم مسخره ي تو ان ! خاب بلد نيستس از همون اول بترك بگو ديگه ...

_ ؟!؟!؟!!؟!

 

و اما بريم تو نخه دولت عزيزمون ! از اونجايي كه دولت عزيزمون به شدت پر سوژه ست ، به كار و باره ما حسابي رونق ميده . اينم از الطاف الهي يه ديگه ! حالا شما هي ناشكري كنيد و بگيد دولت خوب نيست .

از مارکو پولو (!) عزيز شروع كنيم كه از نخبگان اين مرز و بوم محسوب ميشن و ما نخبگي ايشون رو تو تغيير ساعت كار بانكها به عينه ديديم و با تمام وجود لمس كرديم !!! اين طرح (تغيير ساعت كار بانكها ) هم مثله سايره طرحها دولت ، از زمان ايجاد فكره اوليه تا تصويب نهايي حدوده ۲۶ دقيقه طول كشيد . اما بد به دلتون راه نديد ، در طول همين ۲۶ دقيقه اين طرح به طور كامل كارشناسي شده و همه ي جوانب اون مورده بحث و بررسي قرار گرفت . همچنين از نظرات كارشناسان ، آگاهان و نخبگان هم استفاده شد تا اين طرح ، طرحي كامل و بي نقص از آب در بياد . همه ي اين اتفاقات در طول همون ۲۶ دقيقه افتاد ها !!!

 

بعد از اجراي موفق اين طرح هوشمندانه (!) ، عزيزانمون طي بررسي هاي فراوان و نشست هاي تخصصي ، به اين نتيجه رسيدن كه عامل اصلي ترافيك در كلان شهر تهران ، درختهاي بي فرهنگ هستن كه با رشد وحشيانه در پياده رو ها ، مانع عبور و مرور شهري ميشن !!! پس عمليات قطع درختان سطح شهر آغاز شده و براي اينكه زيبايي شهر هم حفظ بشه عكس شهيدان گلدون كفن (!) هم در جاي جايه شهر نصب شد تا نماي شهر آدم رو ياده بهشت بندازه !

 

ميدونيد چيه ؟! كاراي دولت منو ياده زمين فوتباله مدرسه ميندازه كه بعد از پاشيدن تخم چمن به شدت تخمي شده بود ! ( تخمي ، به معناي : آغشته به تخم چمن ميباشد !!! ) اگرچه توي اين مملكت همه ي امور خوب و ايده آله ، ولي من نميدونم اين ملته بي شعوره قدرنشناس چرا روز و شب از گروني و نداري و بد بختي مينالن !؟ اصن ميدوني چيه ؟! اگه دستتو تا آرنج بندازي تو عسل ، بكني تو حلق اين ملت ( سو تفاهم نشه ها ، مفعول جمله ي دوم ، همچنان همون دست هه !!! ) بازم دستتو گاز ميگيرن ! ياده ديلمي مي افتم كه اونم گاهي از اين كارا ميكرد ! يادش بخير ميخواستن با شازده كوچولو اهليش كنن ولي نميدونستن كه اين موجود براي اهلي شدن ، شازده كوچولو رو در تيراژ بالا ( مثلا ۱۰۰۰ تا ) نياز داشت !!!

 

اما بشنويد از طرح جديد دولت كه مربوط ميشه به حذف تابع ‍Cos(x) از علم رياضيات و جايگزيني اون اون با تابع " گل محمدي " . آگاهان دليل اين كار رو مستهجن بودن تابع Cos(x)  معرفي كردن !!! در همين راستا Ph هم از علمه شيمي حذف ميشه چون دانشمند دانماركي ، سورن سن ، بنيانگذارش بوده ! قراره كه  "ح.الف" ( مخفف حزب الله ) جايگزين Ph در علمه شيمي بشه !!!

 

عزيزانمون در هيات دولت ديدن چه معني داره اين دانماركي هاي بي فرهنگ بيان به مقدسات ما توهين كنن ، اونوقت ما دس رو دس بذاريمو به مقدساتشون توهين نكنيم ! اما مشكل اينجا بود كه دانماركي ها به اون صورت مقدسات خاصي ندارن . پس دوستان تصميم گرفتن به مقدسات خودمون توهين كنن ، طوري كه پوزه دانماركي ها بخوره !!! در همين راستا هياتي بلند پايه مسؤل طرح سوالات موهن به مقدسات ما شدن . اين سوالات به قدري موهن بود كه داده مسلموناي دانماركي رو هم درآورد . مسلموناي دانماركي اين اقدام تروريستي (!) رو توطئه اي در جهت ايجاد تفرقه بين شيعان و سني هاي دانماركي معرفي كردن و از همه ي مسلموناي دانماركي خواستن تا با حفظ وحدت و يكپارچگي ، مانع رسيدن دشمن به اهداف شومش بشن !!! همچنين مسلموناي دانماركي طي چندين مرحله راهپيمايي و تجمع در مقابل سفارت ايران ، با محكوم كردن اين اقدام غير صلح آميز (!) ، از دولت دانمارك خواستن تا ضمن تجديد نظر در روابطش با ايران ، كليه ي كالا هاي ايراني رو هم تحريم كنه !!!

 

دوستانمون براي اينكه نشون بدن چيزي از اين مرتيكه ي مطرب ( بيژن مرتضوي ) كم ندارن ، پروژه ي كاشي كاري كفه آبهاي نيلگون خليج فارس با رنگين كمون رو آغاز كردن . اين حركت انقلابي براي استكبار جهاني چند پيام مهم داشت : 

 _ ما توانايي انجام هر گونه كاره احمقانه اي رو داريم  !!!

_ گرچه انجام كارهاي غير احمقانه هم در توان ما هست ، اما انجام فعاليت هاي احمقانه در اولويت برنامه هاي ما قرار داره !

_ خليج فارس ماله ماست و هر غلطي دلمون بخواد توش ميكنيم  !!!

_ ما به دانش صلح آميز كاشي كاري كف آبهاي آزاد جهان دست پيدا كرديم و ابرقدرتها بايد اينو بپذيرن !!!

_ اين دانش ( كاشي كاري ) در اين مملكت كاملا بومي شده و ديگه لهجه ي روسي نداره !!!

_ انرژي هسته اي حق مسلم ماست !

و تو روزگاري كه انرژي هسته اي در همه ي زمينه ها مثل اقتصاد ، كشاورزي ، مديريت و برنامه ريزي ، ساخت بمب صلح آميز اتمي (!) و ... كاربرد داره ، چرا حق مسلم ما نباشه !؟! حالا كه اين بحث پيش اومد جالبه بدونيد كه ميانگين سن دانشمنداي صلح آميز هسته اي (!) در اين مملكت فقط و فقط ۲۳ ساله كه قراره با حمايت هاي دولت تا سه سال آينده اين عدد به ۱۳ و تا شش سال آينده به ۳.۵ سال برسه !!! و اصلا تعجب نكنيد اگه در ۱۰ سال آينده عزيزانمون دانش صلح آميز هسته اي رو در دوران جنيني فرا بگيرن و به محض تولد جز دانشمنداي هسته اي اين مرز پر گوهر محسوب بشن !!! حتما شما هم با من موافقيد كه انرژي هسته اي بدون شك مهمترين دغدغه و معضل دولت عزيز و همينطور همه ي ايرانيان در جاي جاي اين ميهنه پهناوره !!! اين كه ملت نون ندارن بخورن به دولت عزيزمون ربطي نداره اصن . مگه دولت نونوايي يه !!! نون ندارن كه ندارن ... به تخم مرغمون !!!!

ما همچنان در حال افزايش روابط و تعاملات با كشورهاي بسيار مهمي از قبيل كشورهاي دوست و برادر ، ونزوئلا و بوليوي هستيم و روابطمون رو با يه بخشه بسيار بسيار كوچيكه دنيا به اسمه اروپا و آمريكاي شمالي قطع كرديم كه اونم اصلا مهم نيست چون اين امر باعث ميشه كه اونا توي دنيا منزوي بشن ، ما كه چيزيمون نميشه كه !!! در همين راستا ، براي جلوگيري از انزواي كشورهاي بدبخته اروپايي (!) در جهان و همينطور اجراي سنت نيكوي نبوي ، امر به معروف و نهي از منكر ، دكتر عزيمون نامه اي به آنجلا مركل نوشت ! حالا اينكه نوشتن نامه به نامحرم ( اونم همچين نا محرم تيكه اي ) از نظر علما واجبه يا مستحب ، من نميدونم  ! من فقط ميدونم كه اين اقدام بشر دوستانه و صلح آميز ، نقش مهمي در عدم انزواي كشور دوست و خواهر (!) ، آلمان ، داشت !!! اين اقداماته بشر دوستانه منو ياده حودت جون ميندازه . اونجايي كه ميگفت : تا زماني كه مجري دختر اون بالا هست هيچ موجود زنده اي نبايد تا شعاع ۱۷ كيلومتري وجود داشته باشه !!! حتي يادم هست كه داشت ۵ تا گربه رو به خاطر ورود غير قانوني به منطقه ي ممنوعه تحويل پليس ميداد . دولت عزيزمون بايد با برنامه ريزي هاي بلند مدت ، استعدادهايي مثله حودت جون  رو كشف كنه و نذاره اين استعدادها توي مملكت هدر برن !!!

 

توي اين مملكته گل و بلبل (!) همه با هم مساوي ان فقط من نميدونم چرا يه عده ي بسيار كوچيك از جمعيت ، كه حدودا بيست ميليون نفري ميشن ، يه مقداري مساوي ترن ؟!؟ حقوق زنها هم كه داره حسابي رعايت ميشه . زنها تو اين مملكت حقه انتخاب دارن ! ميتونن انتخاب كنن كه روسري بذارن يا مقنعه ، ميتونن انتخاب كنن كه نفس بكشن يا نكشن (!) ، ميتونن انتخاب كنن كه زنده باشن يا نباشن !!! البته همه ي موارد فوق مشروط به اجازه ي شوهره ها ... !!! و زنها حتي ميتونن بخندن . البته در اين مورد ابتدا بايد بررسي كنن كه آيا اين خنده جلب توجه نا محرم ميكنه يا نه !؟ اگه به اين نتيجه رسيدن كه جلب توجه نميكه بايد برن از شوهرشون اجازه بگيرن و اگه شوهرشون اجازه داد ، بخندن !!! حالا باز شما بگيد حقوق زنان رعايت نميشه !

 

داروي ضد ايدز هم كه به سلامتي به دست تواناي جوانان اين مملكت ساخته شد و ما ديگه هيچ مشكلي از بابت ايدز گرفتن نداريم ! البته من بيشتر به خاطره عزيزان تزريقي ميگم ها ... چون حتما ميدونيد كه تو مملكته اسلامي ، ايدز از راهه ديگه اي منتقل نميشه !!!

_ دوست عزيز ، بعد از تست دارو احساسه ايدز داري ؟

_ نه به اون صورت .

_ سرفه ، سوزش ، آبريزش بيني چي ؟

_ آبريزش دارم ولي نه از بيني (!) .

_ تا حالا چن بار ايدز گرفتي ؟

_ يه ۱۸-۱۷ باري ميشه !!!

_ آخرين باري كه ايدز گرفتي يادت هست ؟!

_ آره ... يه خانومي اومده بود خونمون ...

_ خاب !

_ خيلي هم تيكه بود ...

_ خاب !

_ خونه هم خاليه خالي بود ...

_ آخ جون ! بعدش ...

_ بعد هي از اون اصرار از من انكار ...

_ آخرش چي شد ؟!

_ هيچي ديگه ، سرنگو ازش گرفتمو تزريق كردم !

_ نه منظورم اين جور ايدز گرفتن نبود !

_ آهان ، يه بار با دوستم ماشينو ورداشتيم رفتيم دو تا ...

_ آخ جون ، دو تا چي ؟!

_ دو تا بستني خورديم !

_ خاب زهره مار ، پس كي ايدز گرفتي ؟

_ صبحش ايدز گرفته بودم .

_ لابد با تزريق !؟

_ نه پس با تماس تلفني !!!

_ ببين خوب فكر كن ، منظورم يه جور ديگه ايدز گرفتنه !

_ آهان ، گرفتم ! يه بار با يكي از بچه محلامون دعوام شد حسابي زدمش !

_ خاب اين چه ربطي داره ؟!

_ رفت باباشو آورد ...

_ خاب بازم چه ربطي داره ؟!

_ باباش كارمنده اداره ي پست بود !!!

_ اوه ، اوه ... عجب فاجعه اي !

_ هيچي ديگه . در نشستي دوستانه و صميمي و بعد از كمي بحث و تبادل نظر و بررسي مسايل منطقه ، از باباش ايدز گرفتم !!!

 

بد نيست سري هم بزنيم به مهمترين رويداده صلح آميزه فرهنگي سال ، يعني جشنواره ي فيلم فجر . از اهداي سيمرغها و جوايز معمولي كه بگذريم ميرسيم به بخش اهداي جوايز ويژه كه امسال حقيقتا ويژه بود !!!

 طي مراسم مخصوصي ، لوح تقدير و سيمرغ بلورين جسورترين بازيگر سينماي ايران ، به طور مشترك به محسن و سعيده به خاطر هنر نمايي در فيلم " محسن ، باباته ؟ " تعلق گرفت !

همچنين لوح تقدير و سيمرغ بلورين بهترين  Super-starيا همون سوپرترين استار (!) سينماي ايران ، با اكثريت آراي هيات داوران به زهره ، به خاطر نقش آفريني در فيلم Iranian Pie ، تعلق گرفت . گفتني ست هديه تهراني جدي ترين رقيب زهره در به دست آوردن اين جايزه بود . زهره همچنين توانست جايزه ي شومبول زرين ، كه هر سال به برترين بازيگر جوان اهدا ميشود ، را از آن خود كند !!! زهره در مصاحبه ي اختصاصي با خبر گذاري  Sir100rapress®:

 

از اكران بي كيفيت فيلم جديدش ابرازه ناخرسندي كرد و گفت :

_ پخش بي كيفيت فيلم باعث شده كه بازي خوبه من به طور كلي تحت تاثير قرار بگيره !

وي همچنين از نبود امكانات كافي گله كرد و افزود :

_ براي پيدا كردن مكان مناسب مدتها گشتيم ! وقتي ما داريم كاره حرفه اي ميكنيم ديگه نبايد مشكل مكان داشته باشيم كه !

در ادامه ي مصاحبه ، زهره در خصوص علت حضورش در اين ژانر گفت :

_ خاب خواستم به تمام دنيا بگم كه ملت ما هميشه در صحنه ان !!!

او همچنين اظهاراتي در خصوص آينده ي شغلي و كارهاي آينده اش داشت :

_ در حال مذاكره براب بازي در سري جديد فيلمهاي Euro trip و American pie هستم ، چند تا پيشنهاد داخلي هم هست كه اجازه بديد تا قطعي شدن قرار داد ازشون نام نبرم !!! ولي ۲ تا قراردادم قطعي شده ، يه فيلمه كوتاه با حضور محمد رضا گلزار و يه مستند با حضور بهرام رادان !!! فك ميكنم فيلم كوتاهه تا يكي دو هفته ي ديگه كليد بخوره (!) ولي در مورد آغاز پروژه ي مستند هنوز با من صحبتي نشده !

 

فيلم Iranian pie  به عنوان بهترين فيلم از نگاه مردم انتخاب شد و آمارها نشان ميدهد كه محبوبيت زهره در بين جوانان ، پس از حضور موفق در اين فيلم ، چندين برابر شده !!! در ادامه ي مراسم ، دبير جشنواره از هنر نمايي زهره تقدير كرد و طي پيام ويژه اي گفت :

_ زهره جان ، صحنه را ديدم ! از اينكه دل مردم را شاد كردي از تو ممنونم !!!

در انتهاي مراسم هم ساير جوايز به شرح زير اهدا شد :

 

لوح تقدير و سيمرغ بلورين بهترين فيلم معنا گرا به فيلم " تنها در خانه " ، ( آخ جون! )

لوح تقدير و سيمرغ بلورين بهترين جلوه هاي بصري به فيلم " ۱۴ ساله ها (!) " ،

و لوح تقدير و سيمرغ بلورين بخش بين الملل به فيلم " نامه رسان " محصول 1998 تعلق گرفت !!!

 

تو كه تنــــها نميمـــوني ، منــه تنـــها رو دعــا كن

خـــــــاطراتمـــو نگـــه دار امـــا دستامـــو رهــا كن

به جونه ستاره هامون ، تو عزيـزتـر از چشامــــي

هر جا هستي خوبو خوش باش ، تا ابد بغض صدامي !

 

دوستون دارم ، همه تونو ، دختر و پسر نداره كه ...(!) ، خــــــــداحافــــظ !

                                                                                                  صدرا كوچولو ، اسفند ۱۳۸۵

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٥ - Sir100ra

تولــــــــــــدش مبارکـــــــــــــــــ

تقدیم به همه ی آنانی که قلبم ، به بهانه ی دیدارشان می تپد ...

سلام !

اگه گفتی تولده کی مبارک ؟! حاج آقا دیلمی !؟ بابا بی خیال ! اصن نمیخواد بگی ، بیخودی هم به خودت فشار نیار ، خودم میگم ! خاب معلومه دیگه ، تولده بلاگ ! بلاگه سه ساله ی من !!!

و این بار یک شعر کاملا با تربیت (!) برای آدمهای کاملا با تربیت (!) ... ، پیشاپیش از همه ی عزیزانی که چیزه خاصی از این شعر متوجه نمیشن ، عذر خواهی میکنم !!!

" هرگونه برداشت منفی و غیر اخلاقی شما از این ابیات ، صرفاً نشانگر ذهن منحرف و پلید شما بوده و هیچ ارتباطی به شاعر ندارد ! "

 

یاد داری که شبُ روز به من میـــــــــدادی (!)               درسِ انسانیتُ معرفتُ مِهرُ وفا

همه کردند تورا ، از چه سبب من نکنم ؟ (!)               گاهُ بیگاه ، شبُ روز ، به هر وقت ، دعا

عاقبت تا به سره دسته فـــرو خواهم کرد (!)               نوک خنجر به دلِ خویش از آن نازه نگاه

هیچ دانی که اگر خم نشوی ، تو  نرود ؟ (!)                قامتِ راستُ رعنای تو از این درگاه

مَنه بیچاره به جز تو ، نــــدادم به کسی (!)                دلِ دیوانه ی خود ، ای بتِ زیبایِ چو ماه

هر زمان کآمدُ جاری شُـــــدُ ریــــــــــخت (!)                اشک از چشم تََرَم ، شانه ی تو بود پناه

بارها لطف نمودیُ نــهادی ، دوباره بگذار (!)               پای خود بر سره این چشم حقیرم ، گهگاه

کاش من جای تو بودم ، در آن دم که شدی (!)           در دلِ این همه مخلوق خدا ، سَرورُ شاه

اندکــــــی چشم بگردانُ ببین زیــــــره تو اَم (!)           زیر آن سایه ی تو ، سایه ی گیسوی سیاه

خوب در خاطر من هست که تو میــخوردی (!)            خون دل ، چون که نبودی ، ز حالم آگاه

ای دریغا ، تو ندانی که چه تنگ است هنوز (!)           دلم از دوریِ تو ، لیک چه دور است این راه

شَرم را دور بیاندازُ نشانــــــــم دِه ، دوست (!)           معنیِ عاشقیُ دوستیُ لطفُ صفا

در بیـــــاوَر که بــــــدانم ،  تو جــــداً مَـردی (!)            اشکِ هر ظالمُ فاسد ، و مرا شاد نما

 

" کلیه ی حقوق مادی و معنوی ، دنیوی و اخروی این اثر برای شاعر آن ،  ®Sir100ra ، محفوظ است و هیچ شخص حقیقی ، حقوقی و حتی مجازی (!) به هیچ وجه حق چاپ ، نشر و استفاده از تمام یا بخشی از این اثر را ندارد . متخلفین به موجب بند ۵ از ماده ی ۲ قانون حمایت از ناشرین ، تحت پیگرد قانونی قرار خواهند گرفت ! "

عشق همین نزدیکی هاست ... تو کجایی ؟! ، دوستون دارم ... ، خـــــــداحافظ !

                                                                                                                            شــــیخ صــــــدرا ، آبان ۱۳۸۵    

                                                                                                                                  

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٥ - Sir100ra

من ، صدرا ، ۱۸ سال و ۴ ماه دارم :

تقــــــدیم به تــک تــک لحظــه های با هم بودن ...

ثلام و ثد ثلام به دوثتای ثاده ، ثادق و ثمیمی ثمپادی !!!

 

قبل از جشن هم چند باری دیده بودمش ولی هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی ... همه چیز از همون روزای جشن شروع شد . زیبا تر از همیشه به نظرم می اومد . اونجا بود که حس کردم اون همونیه که دنبالش میگشتم . همونی که توی رویاهام میدیدم . به هر بهانه ای برمیگشتم تا چند ثانیه هم که شده ببینمش . باید قول بدید که نگید عجب آدم بی حیایی ! تا بهتون معرفیش کنم . تا بهتون بگم که اسم قشنگش با " ش" شروع میشه !!! با اینکه ازتون بعیده ، فک کنم متوجه شدید قضیه چیه ! تو رو خدا اینجوری نگام نکنید . قتل که نکردم فقط یه خورده عاشق شدم . فقط یه خورده . همین ! نکنه فک میکنید سره کارتون گذاشتم ؟! خدایا ... اینا عجب آدمای بی احساسی هستن . بابا ... یه جوون داره از احساساتش میگه . چرا درکش نمیکنید ؟ داره از عشق پاکش میگه . عشق پاکش به .....  شیـــــ ....... شیرینی خامه ای !!!!!! 

 باز هم اسیره اشتباه شدید ! میدونم که شدیدا تحت تاثیر قرار گرفتید ولی خواهش میکنم برای ابرازه احساسات تون از فحشهای کاف دار استفاده نکنید ! اجازه بدید توی وقت صرفه جویی کنم و یه راست برم سره اصله مطلب چون یه ضرب المثل اسکاتلندی هست که میگه : مصرف بی رویه ، کاره خیلی بدی یه !!! 

 شما رو برمیگردونم به روزای قبل از جشن . بدو جا نمونی ! جشن ما قرار بود در سالن زایشگاه برگذار بشه در واقع ما قرار بود تو سالن زایشگاه فارغ التحصیل بشیم . و این خیلی ضایع بود . آخه مردم چی میگن .

 _ خاب آقا صدرا ، زایشگاه خوش گذشت ؟!

 _ بله . خوب بود . همه چی هم به خوبی و خوشی تموم شد .

_ خاب مبارکه ... دختره یا پسره ؟!

_ کی دختره یا پسره ؟!

_ البته مهم اینه که سالم باشه ...

_ در مورد کی صحبت میکنی ؟!

_ همونی که فارغ شدی دیگه ! سزارین کردی ؟

_ جان ؟!؟!؟!؟!؟!؟ 

روز قبل از جشن وقتی برای اولین بار وارد سالن شدم ، یه لحظه فک کردم وارد بوتیک شدم ! بعدش که یه کم دقت کردم دیدم نه ... راستی راستی بوتیکه . یه بوتیکه واقعی . آخرین مدلهای لباس ، مدلهای مو ، مدلهای آرایش ، مدلهای ... خلاصه بساطی بود واسه خودش !

حاج آقا دیلم (!) هم که از این وضع اصلا راضی نبود آب پاکی رو پاشید رو سر و صورتمون و خیلی لطیف ما رو تهدید کرد . تهدید کرد که اگه فردا آستین کوتاه بپوشید یا ژل بزنید ، یک جلسه کلاس رفع اشکال با والافر براتون میذارم !!! اما از اونجایی که اصلا قرار نبود با هر سازی که حاج آقا میزنه ما حرکات موزون با موسیقی انجام بدیم ، خیلی ها ، هم آستین کوتاه پوشیدن هم ژل زدن و هم هر چیزه دیگه ای که دمه دستشون بود زدن !!! حتی بعصی ها برای اینکه نشون بدن برای حاج آقا تره هم خورد نمیکنن ، با مایو در سالن حاضر شدن !!! 

این حاج آقای مهربون هم فقط برای گیر دادن ساخته شده بود و جاهایی که ما شدیدا به پول احتیاج داشتیم حاج آقا میگفت که پول نداره ، نه داره نه میتونه بیاره !!! سرکار خانم حودت هم که با اون حرفاش و طرزه تفکرش آدم رو یاد عصر حجر می انداخت . ولی ای کاش لباس پوشیدنش هم شبیه همون آدمای عصر حجر بود . اینجوری فک کنم خیلی دوست داشتنی میشد !!! من اونجا شدیدا مشغول نوشتن مقاله ی طنز جشن بودم اما صدای پنچر شدن لاستیکها رو به وضوح میشنیدم ! می شنیدم که ملت برای هماهنگی از هم شماره می گرفتن .اما نه هماهنگی برای جشن ، هماهنگی برای اینکه کی با هم برن کافی شاپ ، کی با هم برن پارک ، کی با هم برن شام بخورن ، کی با هم برن ... 

و خیلی ها هم دلیله خاصی برای حضور در اونجا نداشتن : 

 _ دوست عزیز ! شما برای چی اومدید اینجا !؟

 _ کی ؟ من ؟  من دستیار هفتم نویسنده ام .

_ اون نویسنده ای که داری در موردش صحبت میکنی ، منم ها !

_ آهان ... خاب من دستیار هفتم جلوه های ویژه ام .

_ کدوم جلوه های ویژه قربونت برم . ما اینجا جلوه های ویژه نداریم که !

_ آقا یه کاری برام بکن . من هم پول میدم ، هم جون میدم ، هم حتی ...

_ نه عزیزم نمیشه . بفرمایید بیرون .

_ آقا منو اینجوری نگاه نکن . من خودم ۱۰ نفر رو تشنه میبرم لب چشمه اونجا با هم یه چایی قلیون میزنیم ، برمیگردیم !

_ خاب ... اینا چه ربطی به من داره ؟!

_ آقا دستم به دامنت . یه کاری برام بکن !

_ عزیزم ، اینی که الان گرفتی شلوارمه !!!

_ خاب دستم به دامنه زنت !

_ بله ؟!؟!؟!؟!؟!

_ تو رو خدا ...

_ خاب بذار فک کنم ... تو میتونی ... جانشین مشاور برنامه ریز در امور بانوان باشی . خوبه !؟

_ عالیه ... 

و اینجوری بود که به هر کسی خلاصه یه نقشی رسید . جو مدیریت یه عده از دوستان رو شدیدا گرفته بود ، به این دوستان حتی نمیتونستی بگی بالای چشمت ابروست !!

 _ ببخشید آقای مصباح بالای چشم من چیزی هست !؟!

 _ نه چیزه خاصی نیست !!!

_ یعنی هیچی یه هیچی !؟

_ خاب چرا ... ولی میترسم بهتون بربخوره !!!

_ نه بابا ... راحت باشید . به من برنمیخوره .

_ خاب ...  جسارتا بالای چشمتون ابروست .

_ پسره ی بی شعوره بی تربیت ! بابات بهت یاد نداده با خانوما چه جوری صحبت کنی ؟ بی حیا ! 

 بالاخره بعد ازمدتها انتظار روز موعود فرارسید و جشن شروع شد . در حالی در اوایل همه به زور نیشگون خودشون رو بیدار نگه میداشتن ، از اواسط مراسم از شدت شادی و خنده به آستانه ی ترکیدگی رسیده بودن !!! همه چیز با یک مقاله ی طنز شروع شد . مقاله ای که بخش عمده ی جمعیت رو از خواب بیدار کرد . بعدش نوبت آهنگ دبیران بود . وقتی آهنگ داشت اجرا میشد ، من خودم دیدم که کف سالن کاملا خیس شده . احتمالا دبیرا خیلی بیشتر از حد انتظار با این آهنگ حال کرده بودن !!! و ما خیلی شانس آوردیم که کلیپ دبیران فقط دو بار پخش شد ، وگرنه سالن رو آب ور میداشت !!! از اونجایی که وجود آخوند در هر مراسمی از نون شب هم واجب تره ، اژه ای در همون اوایل مراسم وارد شد :

 _ این یارو اومده !

 _ چی چی آورده ؟!

_ دفتر و دستک ! بخور و بیا !!!!

_ با صدای چی ؟!

_ با صدای اژه ای !

 اژه ای وارد شد تا آخوندیته ی مراسم ما به شدت بالا بره ! و بعدش سخنرانی پشت سخنرانی . هر کسی هم که از راه میرسید میرفت اون بالا و سخنرانی میکرد ! مثلا این یکیش :

  _ بله . دعوت میکنیم از جناب آقای مهندس جعفر نژاد که تشریف بیارن . ایشون یه دوره ای با شوهر خواهره دوست دوران ابتدایی حاج آقا دیلمی دوست بودن ! خواهش میکنم بفرمایید ... 

  سخنرانی فروهی هم آدم رو یاده ضرب المثل معروف : حسنی به بلغارستان نمیرفت وقتی میرفت ۷ - ۸ ماه اونجا میموند ، می انداخت ! فروهی ول کن ماجرا نبود در واقع میخواست به همه ثابت کنه که چووری میشه تحت تاثیر جو قرار گرفت . 

 حاج آقای مهربون ما هم وسط جشن یهو یاد جنایات صهیونیستها افتاد و به نشانه ی اعتراض سالن رو ترک کرد ! این اتفاق برای اونایی که جو مدیریت گرفته بودشون ، اصلا خوشایند نبود ! 

 _ حاج آقا یهو وسط جشن کجا رفت !؟ 

 _ رفت دیگه . حالا شما بیخودی  خودتو کثیف نکن !!!!! 

_ نه آخه من باید بدونم حاج آقا کجا میره . 

_ والا دقیقا نمیدونم کجا میره ولی اگه بزنی زمین هوا میره !!! 

 متاسفانه مصاحبه ی دبیران با کیفیت خوبی پخش نشد و هیچ کس نفهمید ما چی کار کردیم : 

  _ هیچ کس نفهمید کاره فیلمبرداری تا چه اندازه حرفه ای بود !!! 

_ هیچ کس نفهمید که صابر توی یه مصاحبه ی چند دقیقه ای هرچی داستان و خاطره و حکایت بلد بود ، تعریف کرد . 

_ هیچ کس نفهمید که من چه جسارتی به خرج دادم و در فاصله ی ۴۰ سانتیمتری والافر نشستم تا باهاش مصاحبه کنم !!! 

_ هیچ کس نفهمید که که زره پوش نتونست به این سوال که فرق اصلی زن و مرد چیه ، پاسخ بده !!! 

_ هیچ کس نفهمید که دیلمی اعلام کرد : اگه زیدان اون حرکت رو توی مدرسه انجام میداد ، اخراجش نمیکرد بلکه دنبال علت کارش میگشت . یکی اونجا نبود بگه آخه خوار مایه (!) ، اون موقع که بچه های ما رو یه هفته در میون اخراج میکردی از این حرفای روشن فکرانه نمیزدی !!! 

_ و هیچ کس نفهمید ... 

 جشن تموم شد و ما بعد از یک سری جنگولک بازی روی سن ، سالن رو ترک کردیم . همونطور که قبلا هم گفته بودم ، ما با کیلومترها فاصله از هم ناهار خوردیم تا مشت محکمی باشه به اونجای استکبار !!! در تمام طول این مدت ما همیشه مثل کوه پشت هم بودیم . نه ... در کنار هم بودیم . اینجوری ایمن تره !!! فصل جفت گیری دقیقا بعد از جشن شروع شد و در اون مقطع زمانی ، دور دوره آدمای پارسا بود . شبکه ی غیر اخلاقی و غیر اسلامی اورکات هم نقش مهمی در فرآیند پیچیده ی جفت یابی داشت ! ملت جدیدترین عکس هاشون رو در ویترین اورکات میذاشتن تا شاید ... 

  _ یه عکس ازم بگیر . 

 _ گرفتم . 

_ خاب حالا یکی دیگه بگیر . 

_ تو که مثله عکسه قبلی واستادی ! 

_ نه دیگه ... توی اون عکس داشتم به دیوید بکهام فکر میکردم ولی الان دارم به خواهرش فکر میکنم !!! 

_ خاب گرفتم . 

_ حالا یکی دیگه ! 

_ الان دیگه داری به چی فک میکنی ؟! 

_ به خواهره دیوید بکهام ! 

_خاب این که همون عکس قبلی میشه  ! 

_ نه دیگه ... تو عکس قبلی دستم تو دهنم بود ولی الان دستم تو دماغمه !!! 

  بعد از این ماجراها ، بی هدف ترین روزهای زندگی ما آغاز شد . شاید سخت ترین کار دنیا پاسخ دادن به یه سوال بود . این سوال که شما در طول روز چی کار میکنید !؟ نه واقعا ... شما از صب که پا میشید تا شب چه کاره خاصی انجام میدید ؟! میتونید نام ببرید !؟ اوا خاک به سرم ... شما عجب کارای  بی تربیتی ای انجام میدید !!! تنها فعالیت ما به عنوان یک موجود زنده ، ولگردی در خیابونهای گلسار بود . در این ولگردی ها بساطه همه چی به راه بود : قهر ، آشتی ، عشق ، موعظه ... ! برادران و خواهران زحمتکش در گشت ارشاد هم ، با جمع آوری خانومهای مهربون و توزیع عادلانه و منطقی اونا در بازداشتگاههای شهر ، نقش عمده ای در کاهش بار ترافیک داشتن !!! اونایی که مجاز به انتخاب رشته بودن ، خیلی راحت میومدن بیرون اما اونایی که مجاز نبودن ، اصلا از خونه بیرون نمیومدن چون میترسیدن پلیس اونا رو مثل سی دی های غیر مجاز، بگیره !!!  البته اونا حق داشتن توی خونه بمونن چون دنیا ، دنیایه خطرناکیه واقعا . دنیایی که توش نسرین بدون اینکه بهروز حتی بهش دست زده باشه ، باردار شد . پس یعنی کاره کی میتونست باشه ؟! اونم اون وقته شب !!! اگه اینجوری باشه نکنه من هم مثله نسرین ... اوا خاک به سرم ... حالا جواب بابا مامانم رو چی بدم ؟! برگردیم به موضوعه اصلی . ما همه مارهایی بودیم که حاج آقا مدتها ما رو در آستین خودش پرورونده بود ! اگه حاج آقا خودش به این حقیقت پی ببره شک نکنید که از این به بعد همیشه رکابی میپوشه !!! 

 از رویدادهای مهم این روزها بحث شام دادن ها بود ! در این گردهمآیی های دوستانه ، هرکسی دنباله یکی بود ولی خاب طبق معمول سر خیلی ها بی کلاه موند اونم میونه این همه کلاهه رنگ و وارنگ ! من نمیدونم کمیاب ترین عنصر موجود در طبیعت چیه ولی مطمئنم که کمیاب ترین عنصر در وجود بچه های ما ، عنصر شعوره ! که صد البته در وجود بعضی ها عنصره نایابه !!!  به همین خاطر گاهی دلخوری ها یی پیش میومد . اما بچه های ما آدمای صاف و ساده ای ان ، ته دلشون چیزی نیست همونطور که توی جمجمه شون چیزی نیست !! و خیلیها هم بودن که خیلی راحت از شام دادن سرباز میزدن . اصلا ما یه فامیل داشتیم که هر سال موقع تولدش گم و گور میشد که به ما شام نده ولی الان ۲ - ۳ سالی هست که داره مثله بچه ی آدم بهمون شام میده . آره دیگه ... از وقتی که توی یه تصادف به گوشت چرخ کرده تبدیل شد ، هر سال داریم شام سالگردشو میخوریم !!! 

 علی رغم اینکه بچه های ما همگی از وسعت بسیار بالایی برخوردارن ، ما یک حماسه ساختیم و در حالی که گروهی از بچه ها در سرزمین آتیش مشغول لهو ولعب بودن ، به شهر شادی رفتیم ! جایی که ما رو یاد دوران کودکی می انداخت . همون دورانی که ما مشقامونو خوب مینوشتیم تا یه توپ قلقلی عیدی بگیریم . همون دورانی که عمو زنجیر باف با کلی بدبختی و گرفتاری زنجیرهای ما رو میبافت و در اقدامی ابلهانه اونا میبرد و پشت کوه می انداخت . همون دورانی که توش گاوهای ناقصی مثل گاوه حسن وجود داشت ، گاوهایی که نه شیر داشتن نه پستون !!! همون دورانی که نه ماتاراتزی داشت که احساساتی بشه و به خواهره زیدان اظهاره علاقه کنه و نه زیدان داشت که در اقدامی متقابل مادره ماتاراتزی رو راهی خونه ی بخت کنه !!! 

  خاب ... این هم از این ... نمیدونم چقدر خندیدید ، شایدم اصلا نخندیدید ... به هر حال همینه که هست ... امیدوارم خوشتون اومده باشه ! 

  دلم خیلی براتون تنگ میشه ، دوستون دارم ، البته فقط پسرا رو ...  ، خداحافظ ! 

                                                            

                                                                                                                            شهریور ۱۳۸۵ ،  صدرا مصباح

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٥ - Sir100ra

ديوانه ای از قفس پريد :

تقدیم به همراهان همیشگی شادیها و غمهایم ، همه ی همکلاسی هایم …

 

تقریباً ٢ هفته پیش بود . توی يه پارک . ميونه تعداد زيادی از دوستاش به من پيشنهاد داد . خيلی شوکه شدم . انتظار داشتم زمان و موقعيت بهتری رو براي این حرفش انتخاب کنه . ولی نه ... انگار اون براي گفتن حرفه دلش خيلی عجله داشت . چند لحظه چشمامو بستم و به این فکر کردم که اگه قبول نکنم چه اتفاقی می افته . گفتم : قراره مراسم باشه برای کی ؟ گفت : بايد بزرگتراتصميم بگيرن . چشمامو باز کردم و خيلی آروم گفتم : باشه . خيلی خوشحال شد . مي تونستم شادی رو تو نگاهش ببينم . خب اگه راستشو بخوايد منم خوشحال شدم . اصلاً از خيلی وقت پيش منتظر همچين فرصتی بودم . آره ... من پيشنهادشو قبول کردم .قبول کردم که برای جشن فارغ التحصيلی يه متن طنز بنويسم ! 

 

 شايد انتظار داشتيد این داستان به خوبی و خوشی يه فيلمهای هندی تموم بشه امّا من ترجيح  دادم این داستان رو به سبک فيلمهای بلغاری تموم کنم .خيلی چيزها بايد توی این نوشته رعايت بشه و شايد دليل اصليش هم این باشه که از اون بالا کفتر اومده اونم خيلی بيشتر از حدّه مجاز ... 

 

 نمي تونم  باور کنم که ما اینقدر زود بزرگ شديم . هی ... انگار همين ١٨ سال  پيش بود . چقدر زود گذشت . ما رشد قدّی داشتيم ، رشد وزنی داشتيم ، رشد حجمی داشتيم ، امّا از اونجايی که رشد فکری مقوله ای کاملا بيگانه و نا آشناست ، این نوع رشد رو جز انواع رشد محسوب نمي کنيم . حداقل اینجا ... 

ما بزرگ شديم و به سن قانونی رسيديم . حالا ديگه مي تونيم برای خودمون حساب بانکی داشته باشيم ، رانندگی کنيم وحتّی فراتر از اون ما ميتونيم ... نه ديگه این يکی رو نميتونم بگم . ما ديگه از گروه سنّی الف و ب گذشتيم و به گروه سنّی کاف رسيديم ! بعضی از ماها به درجه ای از رشد و کمال رسيديم که حالا ديگه خيلی سخت  از ميونه  در رد ميشيم . خاب بگذريم ...

 

توی جايی که چيزهای زيادی برای توجّه کردن وجود داره ، این که انتظار داشته باشم عدّه ی زيادی از حضار به حرفهای من توجّه کنن انتظار واقعا بی جايی يه !  به هر حال از این که صدای بلنده من مانع مکالمه ی تلفنی ، send-e-SMS ،يا مکالمه ی حضوری يه شما ميشه عذر خواهی ميکنم  . خاب از اینم بگذريم ...

در طول این سال ما چيز های زيادی ياد گرفتيم :

_ ما ياد گرفتيم که چه جوری ميشه برای رسيدن به يک هدف مشترک دست به دست هم داد .البته دخترا به طور کاملا مجزّا و پسرا کيلومترها اون ورتر ،  اونا هم کاملا مجزّا ...

_ ما ياد گرفتيم که بچه های ما با واژه ی تقلب به طوره اساسی بيگانه ان .تا جايی که چند تا از روشهای نوين اونها برای تقلب تو سازمان ثبت اختراعات  ثبت شده .

_ ما ياد گرفتيم که حرکت زيدان نه به خاطره  دفاع از اسلام بود نه دفاع از خانوادش .اون فقط می خواست سرسختی شو به همه اثبات کنه !!! انصافا هم که سره سختی داشت ...

ــ ما ياد گرفتيم که اگه دبيرا جشن فارغ التحصيلی ميگرفتن برای ما بهتر بود . اینجوری شايد به ما هم يه چيزی ميرسيد .

ــ و من ياد گرفتم موقعی که وقت تموم ميشه بايد خداحافظی کرد ...

 

[ ۵ ثانيه سکوت ... ]

امّا ... هنوز که وقت تموم نشده ... 

تو سالی که گذشت اتفاقات زيادی افتاد و این اتفاقات اعصاب ما رو گاهی، مورد لطف و عنايت خودش قرار داد .خاطره های زيادی برای ما موند که غالب اونها رو نميشه تعريف کرد . حداقل اینجا ! امّا چيزی که خيلی جالب بود این بود که هر کسی می خواست يه جوری متفاوت باشه ... 

 

ــ يکی موهاشو بلند ميکرد که يعنی مثلا وقت نشده برم آرايشگاه و يکی موهاشو از ته ميزد که يعنی مو داشتن وقت آدمو ميگيره !                                           

 ــ يکی به خاطر اینکه از تبليغ خوشش نمی يومد مصاحبه نکرد . البته اجازه بديداسمشو نگم . نه اینکه نخوام ، نميتونم . همينقدر بدونيد که آدم روشنی بود !!! 

ــ بعضی ها که اتفاقا خيلی مومن هم بودن تو بعضی از آزمونا واسه تنوع هم که شده يک نميشدن و بعضی ها هم که از يک شدن نااميد شده بودن ترجيح دادن برن مطرب بشن !

ــ بعضی ها برای این مراسم يه کاره ای بودن يا حداقل اینجوری نشون ميدادن ولی بقيه قربونش برم فقط برای این اونجا بودن که لاس ... تيکه ماشينه مردمو پنچر کنن !!!

 امّا اتفاقات جالب ديگه ای هم افتاد :

 ــ بعضی ها بيشتر با دفتر خاطره داشتن تا کلاس درسی . اونا در بهترين شرايط حداقل يک روز در هفته جايی غير از دفتر بودن که معمولا توی اون روز تو خونه دوران اخراجشون رو سپری ميکردن ! و شايد به حق يکی از دبيران جالبترين خصلت سمپادی ها رو مهربان ولی نا  آرام نام برد .

  ــ ما در آزمونهای مختلفی شرکت کرديم . سطح علمی برخی از این آزمونها اینقدر زياد بود که کسی رتبش ۴ رقمی نميشد و بعضی از این آزمونها اینقدر معتبر بودن که تعداد شرکت کنندگان شون از کنکور هم بيشتر بود !!!                               

   ــ علی رغم همه ی چيز های مدرسه فقط و فقط کادر معاونين هميشه به روز بود . کادر ناظمها به طور روزانه Update ميشد يعنی اگه شما ۳-۲ روز به هر دليلی از حضور در مدرسه باز می مونديد موقع برگشت می ديديد که ترکيب تيم ناظمها به طور کلّی دستخوشه تغييرات شده !!!

  ــ ما در همه ی زمينه ها دستی بر آتش داشتيم . ما حتّی در زمينه ی صادرات به کشورهای ديگه هم صاحب سبک بوديم . ما بازيکن هايی به ليگ های مطرح آمريکا و استراليا فرستاديم و هدفه بعدی ما فرستادن ستارگان بازيگری به بلغارستانه که مهد فيلم های نوين در اروپا محسوب ميشه !!!  

 ــ بعضی از بچه ها به مد های بی پايه ی غربی پشته پا زدن و ترجيح دادن از الگوهای بومی استفاده کنن . الگوهايی مثل مرحوم ميرزا کوچک خان که حتّی خودش هم فکر نميکرد کسی قراره تو آينده خودشو به شکل و شمايل اون دربياره !!! امّا از اونجايی که همواره پايانه شبه سيه سپيده ، نميدونم خدا شبو واسه چی آفريده ...نه ! به خاطره همون پايانه شبو اینا ، اميدواريم ایشون هم تو الگو های خودشون تجديد نظر کنن !!!

و امّا چه بخوايم و چه نخوايم رتبه هامون تا چند روز ديگه مياد . شتريه که هر جا خوابش بگيره ميخوابه ، کاريشم نميشه کرد .همه هم قراره دکتر يا مهندس بشن . امّا واقعا چرا کسی پستچی نميشه، چرا کسی جز پرستاران نميشه، چرا کسی خانوم معلم يا آقا معلم نميشه، چرا ...  

 ميتونم به ياد بيارم که شبه کنکور به سختی خوابيدم امّا مثه هر شب جزيره نيومد به خوابم . تا خواستم بخوابم Erorr داد که دسترسی شما به این خواب امکان پذير نميباشد . به هر حال گذشت ...

 و تا چند روز آينده ما انتخاب رشته ميکنيم بعضی ها فقط به قصد اکتشاف نقاط بکر ايران دست به این کار ميزنن . غافل از این که کمتر نقطه ی بکری توی ايران باقی مونده که دانشگاه آزاد اسلامی قبل از ما اونو کشف نکرده باشه . در واقع هر جا چشمه ی آبی بوده عزيزان زحمت کش ما در دانشگاه آزاد دست به کار شدن و اونجا يه تمدّن به وجود آوردن و حالا ما ميتونيم با افتخار سرمون رو بالا بگيريم و بگيم : تو مملکت ما هيچ چشمه ای بدونه دانشگاه نمونده !!! ولی کار به همين جا خاتمه پيدا نميکنه . قلب عزيزانه ما در دانشگاه آزاد اسلامی همچنان برای آبادانی ايران ميتپه برای همين دست به کار حفر چشمه های جديد شدن تا زمينه برای تاسيس واحدهای دانشگاهی جديد فراهم بشه !!!

و من ميتونم دوستان حراست رو ببينم که با آغوش باز برای ديدنه من بيتابی ميکنن ... پس اجازه بديد زياد منتظرشون نذارم ...

به اميد پرواز بر فراز بلندترين قلّه های دنيا ، خداحافظ ، همين حالا ...

                                                                                                   مرداد ۱۳۸۵ ، صدرا مصباح

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٥ - Sir100ra

دزدان حرفه ای ۱ :

تقديم به همه ي آناني كه طعم خوب هندسه را با دارسرايي و طعم خوب دارسرايي (!) را با هندسه چشيده اند ...

سلام به تو ! تويي كه اين طعم رو خوب ميشناسي  ...

" اين داستانه كم و بيش خيالي , در آينده ي بسيار نزديك به وقوع مي پيوندد . "

همونطور كه همتون ميدونيد , يكي از جذابترين موجودات خلقت آقاي دارسرايي يه ! من پيشاپيش از اين كه روز قشنگتون با خوندن يك مطلب از اين موجود خراب ميشه , عذر خواهي ميكنم ! بله عرض ميكردم كه ايشون موجوده جذابيه ! و تا حدودي متفاوت . من تا حالا نديده بودم دبير متن جزوه هاشو رو سقف بنويسه و سره كلاس بجاي نگاه كردن به دانش آموزا همش به سقف نگاه كنه ! به هر حال ...

لازم به ذكره كه ما از ايشون خاطراته تلخ و شيرينه زيادي داريم مثلا يكيش اينكه ما هميشه هفتمه مون رو با شور و نشاط , با هندسه آغاز ميكرديم ! چه شروعه رويايي اي !

" خواندن اين متن به خانمهاي باردار , اطفال زير 4 سال و آقايان متاهل توصيه نميشود ! "

 

( اگر در خوندنه Dialogbox های سياه با مشکل مواجه شديد ، ميتونيد اونها رو با موس بگيريد تا بشه خوندش ! )

+ صبح يك روزه بهاري , شنبه , ساعت 7:19 .                        

ـ آقاي راننده نميشه يه كم سرسعتر بريد الان اين دارسرايي مياد سره كلاس ...

+ مدرسه , ساعت 7:22 .

و حاج آقا طبق معمول مشغول سخنوري بود , البته اين بار با اون كمربنده Sport ]

_  يك سري از بچه ها ديسك كمر گرفته اند ! عزيزانه من , اين قدر دنباله سنگ بلند كردن نرويد ! درس خود را بخوانيد سنگ خود ميايد شما را بلند ميكند ! آخ ببخشيد , يعني سنگ خود به دنباله شما ميايد ! حالا "خود" در اين جمله چه نوع كلمه اي است !؟

+ دمه دره كلاس .

[ تق , تق , تق ]

_بيا تو , آقا !

_ سلام , ببخشيد يه كم دير شد !

_ ببين بچّه , آخرين بارت باشه كه 45 دقيقه بعد از دبير مياي سره كلاس آقا !

_ ؟!؟!؟؟!؟!

 

+ و حالا ببينيم 45 دقيقه قبل چه اتفاقاتي افتاد !

فلش بك , كلاس , ساعت 6:37 .

[ دارسرايي خيلي شاد و شنگول وارده كلاس ميشه , و ... ]

_سلام . چه خبر آقا ؟! اميدوارم كه همتون ديگه حداقل 6 ساعت هندسه رو در روز خونده باشيد !خاب آقا , ما 20 دقيقه ي آخر زنگ يه كار كوچيك با شما داشتيم !

_ با ما ؟ ... منو ميگه ... آخ جون !

_ نه آقا با همتون !

_ نميشه كه ! به هر كسي يه دقيقه هم كمتر ميرسه !

_ !؟؟!؟؟! . آقا ما ميخواستيم با اجازه ي شما ...

_ما رو به غلامي بپذيري !؟!؟

_ نه آقا . ما ميخواستيم با اجازه ي شما 20 دقيقه ي آخر زنگ رو يه امتحان بگيريم آقا !

_ آقاي دارسرايي ميشه لطف كنيد هفته ي ديگه ...

_ با من ور نيفت بچه كه لهت ميكنم !

_من كه حرفه بدي نزدم , فقط گفتم ...

_ببين آقا , تو كه الان براي امتحانت ارزش قائل نيستي فردا سره زن و بچه تم غيرت نداري ! فردا بيا ما رو هم بگايدنس اسكول منتقل كن آقا !  ( Guidance school )            

+ و بالاخره 20 دقيقه ي آخره زنگ هم رسيد و بچه ها در راهرو با هم از هر دري صحبت كردند ...

 

_ هيچ جوري نميشه امتحانو دو در كرد ؟!

_ نه ديگه ! شتريه كه خوابيده ديگه نميشه بيدارش كرد !

_ نظرت راجع به قتل چيه ؟!

_ يعني تو اينقد پستي ؟!

_ مگه تو نيستي ؟!

_ معلومه مگه ؟!

+ و طبق معمول سره امتحان بساطه تقلب به راه بود ...

_ سواله 6 رو نوشتي ؟!

_نوشتم ولي بهت نميگم ! بيچاره , فردا پس فردا ميخواي كنكور بدي ؟! اونجا ميخواي چي كار كني!؟ بهتر نيست به خودت بياي و مسيره زندگيت رو عوض كني ؟!؟! بهتر نيست افق روشني رو براي آينده اي بهتر روبروي چشمات ترسيم كني !؟ بهتر نيست ....

_ آخه من همه رو حل كردم فقط همين يكي مونده !

_ جدي ميگي !؟ قربون دستت , اين 9 و 10 رو برام بنويس ...

_ ؟!؟!؟؟!؟!؟!؟

+  خاب معمولا بعد از امتحان , در باره ي سوالا صحبت ميشه .خيليا امتحانو خوب ميدن و خيليا هم فك ميكنن كه امتحانو خوب دادن !

_ آقا خوب دادي !؟

_ آره . خيلي خوب دادم جات خالي !

_ احمق امتحانو ميگم !

_ آهان .. آره اونم بد نبود .19.25 ميشم !

_ شوخي نكن ! سواله 9 رو چه جوري حل كردي !؟!

_ سواله 9 ؟!؟ كدوم سواله 9 !؟!

_ سواله 9 آزمونه تافل !

_ بامزه ... من كه تافل شركت نكردم !

_ ديگ به ديگ ميگه روت سيا .... كي به كي ميگه با مزه !؟! من يه ديوونمو عشقت , مثه جون برام عزيزه ...صداي دستا .... خانوم شما ...چرا ساكتي !؟ صداي دستا .....آخ ببخشيد ! سواله 9 همين امتحان منظورمه !

_آين امتحان كه سواله 9 نداشت !

_ چرا داشت ! به چه بزرگي ! من خودم ديدم !

_ يعني من صفحه ي دوم رو نديدم ؟!

_متاسفانه .

_اين جوري كه نصفه سوالا رو ننوشتم ! 10 هم نميشم ! به همه گفتنم 19.25 ميشم ! چي كار كنم ؟!

_ام ... خاب بگو فك كردم امتحان از 38.5 نمره ست !!!!!

_ آره .. اين خوبه !

+ و در همين هنگام يك صداي آشنا از پيجر به گوش رسيد ...

 

 [  دينگ ..دينگ .. دينگ( به سبكه فرودگاهها ) آيون بورمايد كلاس . آيون بورمايد كلاس ! دينگ ..دينگ .. دينگ..]

 + بچه ها به كلاس برگشتند در حالي كه آرزوي مشتركشون اين بود كه سر به تنه بعضيا نباشه !

 

_ ببين آقا , از الان تا زنگ 1 دقيقه و 37 ثانيه وقت داريم كه 2 تا تست ميشه نوشت . بنويس آقا .

معادله ي منحني .....

+ و از اونجايي كه پايانه شبه سيه سپيده , نميدونم خدا شبو واسه چي آفريده !؟!

آها.... نه ... از اونجايي كه پايانه شبه سيه سپيده , اين زنگ به پايان رسيد بالاخره !

و خاب طبعا بحث داغ در اين جور مواقع , بحثه امتحانه !

_بچه ها شما فكر نميكنيد امتحان يه كم سخت بود !؟!

_ فكر ؟!؟ بچه شدي !؟! هي ..هي..هي

_ راس ميگه ! يادم نبود شما با اين مقوله بيگانه ايد ! من ميگم ...

_ الان نگو داستان از مزه ميفته !

_ !؟؟!؟!؟!؟ . من ميگم بريم باهاش صحبت كنيم . 

+ بچه ها در راهرو جلوي دارسرايي سبز شدند كه :

 

_اين امتحان كه يه كم سخت بود . قبلش هم كه به ما نگفته بودين . ميشه لطف كنيد ....

ــ [ و دارسرايي با عصبانيت ] لطف كنم چي , آقا !؟  

_ لطف كنيد چيز ... چي بگم !؟ ...لطف كنيد سال ديگه هم هندسه ي ما رو شما بگيريد !

_ اتفاقا خودم هم تو همين فكر بودم !

_ نه ! سختتون ميشه ! ما راضي به زحمت نيستيم !

_ ببينم چي ميشه ديگه , آقا !

و اين بچه ها در گند زدن به همه چيز , حرفه اي اند ! البته انسانهاي " روشن" هم در مدرسه پيدا

ميشه كه در مواردي ميشه باهاشون درده دل كرد .

_ آقاي روشن ببخشيد . اين يارو دارسراييه هست , يه امتحان گرفته ....

_ البته اين براحتي اثبات ميشه كه با آقاي دارسرايي نميشه كنار اومد . براحتي اثبات ميشه ها ولي ما فعلا وقت نداريم اثبات كنيم !

_  !؟؟!؟!؟!؟!؟ . بله . خيلي ممنون !

+ البته من گفته هامو پس ميگيرم ! انسانهاي روشن , حداقل تو اين مدرسه پيدا نميشن !

ولي در برخي موارد سراغه آقا فرهاد هم ميشه رفت !

_ صابرآقا , عارضم كه ...

_ حرف نزن آقا .... من ديگه اختيارم دسته خودم نيست , بايد هماهنگي كنم !

_ زن ذليله بيچاره !

_ چيزي گفتي !؟

_ نه .. گفتم چه زوجه خوشبختي ... مثله دومرغه عشق در زير طلاطم امواجه سهمگين , ...

_ همه ي اينا رو اين قد سريع گفتي !؟!

ادامه ی داستان چند خط پايين تر ! 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٤ - Sir100ra

دزدان حرفه ای ۲ :

+ من گفتم در برخي موارد ميشه سراغه صابر آقا رفت , خاب مثله اينكه اين مورد جز اون برخي موارد نبود!  و حالا فقط يك نفر ديگه باقي ميمونه ! دكتر ...

_سلام دكتر جون ! چطوري !؟

_ سلام ... آقا اين چه وضعي هست آخه !؟ ....از صب تا شب مثه مرده شور ...

_ خاب بابا ... شما هم هر سري داري Boot ميشي بايد اينا رو بگي !؟!

_ خاب حالا كارتون چيه !؟!

_ عرض كنم كه ما يه امتحان داديم ...

_ جنازه رو كجا تحويل ميگيري !؟!

_ نه ديگه تا اون حد ! ما فقط ورقه ها رو ميخايم !

_ يعني جنازه رو بپيچم لايه ورقه ها !؟!

_ آقا جان ! فقط ورقه , بدونه جنازه ! 

_راسته كاره خودمه ...

فقط من 50% رو قبل از انجام ماموريت و 50% رو هم موقعه تحويل جنسا ميگيريم !

_ باشه ... بيا اينم قسطه اولت !

_ كيش .. كيش ... حاجي , اينا رو در حين رشوه دادن به ماموره ارشده دولتي (!!) گرفتم . كيش..كيش..

_ با اين ديگه كيه !

_ كجا در ميري !؟ واستا !

_ چيه !!؟

_ لبخند بزن ! شما در مقابله دوربينه مخفي هستي !

_ اي من تي ....

+ در اين دوره زمونه به بادمجون هم نميشه اعتماد كرد ! پس بچه ها بايد خودشون دست به كار ميشدند !

_ بايد خودمون دست به كار شيم ! تو ميگي چي كار كنيم !؟

_ لاستيكاشو پنچر كنيم !

_ كه چي بشه !؟

_ هيچي ديگه ! وقتي ببينه لاستيكاش پنچره , عصباني ميشه , ورقه ها رو از كيفش ميريزه بيرون

ميگه : من ديگه تو اين مدرسه نميمونم !

_ واگه ورقه ها رو از كيفش نريخت بيرون !؟!

_ راس ميگي ! فكره اونجاشو نكرده بودم

_ !؟؟!؟!؟ . 

_ خاب پس سيم ترمزشو ميبريم كه تو راه بره زيره كاميون و له بشه !

_ يعني تو اينقد پستي !؟!

_ مگه تو نيستي !؟

_ خاب چرا . ولي اين امتحان ارزششو نداره . حداقل اگه امتحانه ترم بود باز يه چيزي !

_ يعني سره امتحاناي ترم تو اينقد پست ميشي !؟

_ مگه تو نميشي !!؟

_ خاب چرا . ولي .....

_پس بايد ورقه ها رو يه جورايي ...

_ يه جورايي چي !؟

ــ يه جورايي چيز كنيم !

_ چيز !؟!؟

_ يعني بدزديم !

_ آخه چه جوري !؟!؟

_ ادامه ي اين داستان را در قسمته بعد خواهيد ديد ! ... آيا آنها خواهند توانست ....

_ بمير بينيم بابا ... قسمته آخر همينه !

_ يعني نويسنده ي اين بلاگه دره پيت بالاخره تصميم گرفت تعطيلش كنه !؟!

_ تعطيل كه نه ! فقط يه مدت ....

_ خاب بازم خوبه ....

+ اونها بايد يه راهه حل خوب واسه دزديدن ورقه ها پيدا ميكردن !

 

_ مگه ورقه ها تو كيفش نيست !؟!

_ خاب چرا !؟

_ خاب ! ما با موتور بيرونه دره كلاس منتظر ميمونيم , هر وقت اومد بيرون كيفشو ميزنيمو در ميريم !

_ يه مشكله كوچولو !

_ حتما ميخواي بگي موتورو از كجا جور ميكني !؟! موتوره همسايمونو ميگيرم ! نگران نباش من فكره همه جاشو كردم !

_ يه مشكله كوچولو !

_ حتما ميخواي بگي ما رو ميبينه و ميشناسه ! اين ماسكا رو گرفتم كه بزنيم به صورتمون !

_ يه مشكله كوچولو !

_ چي !؟

_ تو موتور سواري بلدي !؟!

_ نه ! دوچرخه هم بلد نيستم سوار شم !

_ خاب ...!

_ آها ... به اين قسمته ماجرا اصلا فك نكرده بودم !

+ اونا به هر دري زدند تا يه راهه خوب پيدا كنن !

  _ من ميگم ورقه ها رو بدزديم , بعد بهش زنگ بزنيم كه پولا رو بيار ورقه ها رو تحويل بگير !

بعد اون پولا رو مياره و ما همون پولا رو بهش ميديم ميگيم ورقه هامونو خوب تصحيح كن ! خوبه !؟!

_ مساله اينجاست كه ورقه ها رو چه جوري بدزديم ! نه !؟!

_ آره ... درسته ! من همش يادم ميره !

+ و اما ببينيم كه نظره دارسرايي در مورده امتحان چي بود !

اتاقه دبيران , ساعت 10:35 .

  _ آقا عجب امتحاني گرفتيم آقا ! بذار دو سه تا از اين ورقه ها رو تصحيح كنيم ...

خاب سواله 1 ...سواله 1 ...چه جوري حل ميشه !؟! ...خاب حالا اينو بذاريم واسه بعد ...سواله 2 ...سواله 2 .. حلشو بلد بودما ...سواله 3 .... اي دله غافل , سوالاي هندسه ي اتمي ( نوعه سخته سوالاي هندسه ) رو به اينا دادم كه . ديدم هي ميگن سخته !

ولي من نبايد خودمو ضايع كنم آقا ...آره ... يه امتحانه ديگه ازشون ميگيرم ... همين فردا ترتيبشو ميدم !

+ و يكي از بچه ها كه تصادفا اونجا فال گوش واستاده بود ميشنوه كه :همين فردا ترتيبشو ميدم !! وپيشه خودش فكر ميكنه كه ورقه ها فردا تصحيح خواهند شد ! بچه ها وقته زيادي براي دزديدن ورقه ها نداشتن البته اونا خودشون اينجوري فك ميكردن !

ولي اونا بهترين راه رو , دست به دامن شدن دارسرايي ديدن !

 + راهرو , ساعت 10:43 .

 

_ آقاي دارسرايي ميشه ورقه ها رو تصحيح نكنيد !؟!

_ چرا !؟

_ همينجوري ... پس حداقل وقت بدين ما برنامه ي سرقت رو رديف كنيم !

_ ؟!؟!؟!؟!؟ 

+ فكر بچه ها به هر سويي ميرفت حتي ...

_ ميريم زيره ماشينش قايم ميشيم !

_ خاب بعد !؟

_ بعد تا اومد سواره ماشينش بشه

_ خاب !

_ ما يواشكي از زيره ماشينش در ميايم و

_ خاب 

_فرار ميكنيم !

_ ؟!؟!؟!؟ . من ميگم قبل از هر كاري بايد خونه شو شناسايي كنيم !

+ و در اين موقع بود كه پهلوون والافر خيلي تصادفي از اون محل رد شد !

_ آقاي والافر , ميدونيد خونه ي اين دارسرايي يه كجاست !؟!

_ آره ميدونم . بريد بشينيد تو ماشين ميرسونمتون !!!

_ نه خيلي ممنون صرف شده !

_ ميگم بريد بشينيد !

_ شوخي ميكني ؟!

_ نه اتفاقا خيلي هم جدي ميكنم .. يعني جدي ميگم !

_ پس ما تو صندوق عقب ميشينيم !

_ چرا اونجا !؟

_كاره ديگه . يه دفه ديدي .... اونجا ايمني بيشتره !

+ اونها خيلي شجاعت به خرج دادن , حتي تو صندوق عقب نشستن ماشين والافر هم شهامت ميخاد !يه هر حال اونا به خونه ي محبوبشون رسيدن !

_ ساعت 5 شده ! اين چرا نمياد !؟!

_ آخه ميدوني من ....

_ سيم ترمزشو بريدي !؟ قاتله پست فطرت 

_ نه بابا ..من يادم رفت ..

_ كه سيم ترمزشو ببري !؟ قاتله پست فطرت

_ نه ... من يادم رفت بهت بگم ...

_ كه سيم ترمزشو بريدي !؟ قاتله پست فطرت 

_ اي بابا , ميذاري بگم يا نه !؟

_ باشه بگو من ديگه حرف نميزنم ! قاتله پست فطرت 

_ من يادم رفت كه بهت بگم , امروز دارسرايي دير مياد خونه !

_ چي كارش كردي !؟ قاتله پست فطرت

_ بابا جان , امروز مدرسه جلسه ست ! دبيرا موندن .

_ چرا زودتر نگفتي !؟ قاتله پست فطرت 

_ نشد ديگه !

_ پس چرا والافر نموند !؟ قاتله پست فطرت 

_ آخه دبيرا هم گفتن , اين جوري ايمني بيشتره !  

+ اونا اينقدر اونجا موندن كه حوصلشون سر رفت ...

_ من يه سوالي واسم پيش اومده !

_ چه سوالي !؟

_ ما چرا اينجا واستاديم !؟

_ كه دارسرايي بياد ديگه !

_ و بعدش !؟

_ هيچي ديگه ... كه ادامه ي داستان رو در قسمته بعد ببينيم !

_ حالت خوبه !؟ ما چي كار بايد بكنيم !؟!

_ من ميگم از اينجا يه تونل ميزنيم تا اتاقه دارسرايي , بعد اونجا ورقه ها رو ور ميداريم , بعد يه تونله ديگه از اتاق تا خيابون ميزنيم , بعدش هم از اينجا تا خونه مون يه تونل ديگه ميزنيم ‍‍‍‍. چطوره ؟!؟

_ زنگه درو بزنيم بهتر نيست !؟

_ آره اينو هستم ! زنگ ميزنيم كه اونا فك كنن ما از در ميايم تو , ولي ما از تونلمون ميريم كه كسي نفمه !

+ در اين حين كه اونا مشغوله كندنه تونل بودن دارسرايي مياد خونه ! اونا هم بعد از مدتها از حياط سر در ميارن و در اولين برخورد با محيط بيرون , با خوده آقا فرهاد روبرو ميشن !

 _ [ و دارسرايي با حيرت به اونها نگاه ميكنه . ] آقايون , شما اينجا چي كار ميكنيد آقا !؟!

_ ما ؟!؟ ... چيزه ... چي بگم ؟ ... ما توپمون افتاده اينجا !

_ توپتون تو عمقه زمين فرو رفته , آقا !؟!

_ چيزه ديگه ... نيست ما داشتيم بولينگ بازي ميكرديم , اين توپش سنگينه , اين جوري ميشه !

_ آهان ... باشه آقا .. زود تموم كنيد بريد !

+ و اونها در اين بخش از پروژه با شكست مواجه شدن . پس يه فكره ديكه كردن !

  _ سلام قربان ! ما اومديم فرشه اتاقو ببريم بشوريم !

_ بفرماييد

_ فرش كجاست !؟!

_ بالا تو اتاقه آقا !

_ ما علاوه بر شستنه فرشها , سرويسه تصحيح برگه رايگان هم داريما !

_ نه ممنون , آقا !

_ همه ي مردم از اين سرويس استفاده ميكنن ها ...

_ نه آقا , مرسي ..

_اون همه ورقه ي تصحيح نشده اونجاست ! چرا تعارف ميكنيد ؟!

_ آقا شما اومديد فرش بشوريد يا ورقه ها رو ... !؟!

_ مركز ... ما شناسايي شديم !

آقاي دارسرايي نميخاد به پليس زنگ بزني , ما خودمون همه چي رو اعتراف ميكنيم !

_ چي ميگي آقا !؟ فرشتو بشور ... 

 _ يعني ما رو شناسايي نكردي !؟ نفهميدي ما اومديم ورقه دزدي !؟!

_ نه نفهميدم !

_ الان چي !؟

_ نه بازم نفهميدم !

_ حالا چي !؟ 10 ثانيه گذشته ها ...

_ نه !

ادامه ی داستان چند خط پايين تر !

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٤ - Sir100ra

دزدان حرفه ای ۳ :

 

+ اونا يه نفسه راحت ميكشن و ميرن اون ورتر تا با هم صحبت كنن !

 

_ مركز ... ما شناسايي نشديم ! هيچ كس نفهميد ما دزديم !

_ مركز كيه ديگه !؟!

_ تو فيلما از اين كارا ميكنن !

_ تو فيلما خيلي كارا ميكنن ! ميرن سازمان اهداي خون , خون ميدن . تو هم بايد بري خون بدي !؟!؟

 

 

_ خاب اين فرش كجاست كه ما ببريم بشوريم !؟!

_ كجا ببريد آقا !؟ من هماهنگي كردم فرشو همين جا بشوريد !

_ !؟؟! . شما آقاي ؟!

_ دارسرايي هستم .

_ شرمنده قربان ! ما اشتباه اومديم .

 

+ اين بار به خير گذشت ولي هنوز نتونسته بودن ورقه ها رو ...

 

_ [ اونا ميرن دمه در و زنگ ميزنن] ببخشيد ما از طرف سازمان انرژي اتمي اومديم !

_ اشتباه اومديد آقا !

_ از طرفه سازمانه حمايت از حيات وحش اومديم !

_ اشتباه اومديد آقا !

_ از طرفه سازمانه " نظارت بر ورقه هاي تصحيح نشده " اومديم !

_ بفرماييد تو آقا ! دمه در بده !

_ دمه در , چه جوري آخه !؟ به كي !؟ حداقل بذار بيام تو بعدا ! شما آقاي ؟!

_ دارسرايي هستم !

_ به ما گزارش رسيده كه شما يه سری برگه ي تصحيح نشده داريد درسته !؟

_ بله درسته !

_ شما بازداشتيد .

_ جان !؟؟!

_ آهان ... یعنی میشه لطف کنید ورقه ها رو بیارید !

_ بله حتما !آقا ...

 

+ اونها ورقه ها رو از دارسرایی میگیرن . بدونه جنگو خون ریزی . ولی وقتی داشتن میرفتن ...

 

_ این رسمش نیست آقا !

_ رسمه چی ؟

_ خودتون بهتر میدونید ..

_ میشه بیشتر توضیح بدید !؟!

_ از شما دیگه توقع نداشتیم آقا !

_ای داد بیداد ! فهمید . همه چی لو رفت  ، من واقعا شرمندم !

_ البته من به شما حق میدم آقا ! مشکلات زندگی نمیذاره ! ولی من از شما توقع نداشتم که بیایدو چایی نخورده برید !

_ آخ جون ... بله درسته ! فعلا خدافظ

 

+ و اونها شاد و مسرور بودند که هیچ کس هیچی نفهمید ، مخصوصا دارسرایی !

 

_هورا ...

_فقط یه مشکله کوچولو هست !

_ چه مشکلی !؟!

_ ما این ورقه ها رو باید چی کار کنیم !؟!

_دیوونه ورقه ها رو دزدیدیم . دیگه نمیتونه تصحیح شون کنه !

_ ای .. جدی !؟ مگه ما نرفته بودیم فرش بشوریم !؟!

_ بابا تو دیگه خیلی ...

 

+ بچه های کلاس اون شب رویا های قشنگ قشنگ دیدن ولی غافل از اینکه :

+ فردا . در کلاس همون موجود .

 

_ آقای دارسرایی ، ما خیلی شادیم واسه همین برای شما یه شعر گفتیم !

_ خاب بخون آقا !

 

سلامه گل به تو ای گل نشانم .......................تو دانی از چه رو باز اس دهانم ؟!    (اس=است )

ز اوج دانشت من در شگفتم  .......................This is why من بسی اشعار گفتم  !

ز فهم و درک تو من در تعجب ................... همی خواهم که ریزم بر سرت رب ، (rob )

ولی هرگز نریزم رب سرت را .................. نمیگویم چرا ، هست این معما !!!

الا ای مرد دانای خردمند .......................... بگو زان بحر علمت نکته ای چند ،

که آموزیم درس زندگانی ......................... و پر واضح شود ، نامت جهانی !!

همی گویی که ای غافل دله من ...................... تمام فکر و ذکر و مشکله من ،

اگر غافل نبودی ، بر سرم گل(gel)............ چه میگفتم به جای "غافل ای دل "!

اگر روزی بیایی one secend دیر ................. شکایتها کنی از دست تقدیر ،

که ابر و باد و ماه وsun  و خورشید  ............. مدیری که همین الان مرا دید ،

همه دادند دست اندر ید هم  .. .................... که گردانند این پشت مرا خم ، ( ید=hand)

اگر آن سوی گوش خویش دیدند ................ ببینندم کمر خم ، روزها چند !!

ببین آقا ، بود ورده زبانت ........................ و علمه هندسه  کله جهانت ، (kolle)

تو را با آن جهانت من ب****................ که در دنیای تو ، مر نیست جایم! (mar )

 

+ دارسرایی به عنوانه یک موجود زنده ، تحت تاثیر قرار گرفت و ..

 

_ آقا خیلی خوب بود آقا . حالا ما هم یه خبره خوب برای شما داشتیم ، ما یه بررسی کردیم دیدیم سوالا سخت بود .

آره دیگه آقا ...ما قراره که این سوالا رو با ارفاق تصحیح کنیم ، اینه که به هر کدومتون 18.78 نمره اضافه میکنیم !

 

+ و دارسرایی خاطره هم تعریف کرد چون فک میکرد همه چی به حالت عادی برگشته ...

 

_ آقا ساله 57 بود آقا ....

 

+ ولی دارسرایی هرگز فکرشو هم نمیکرد که ...

 

_ ورقه ها رو باید همین امشب برگردونیم !

_ یعنی چه جوری !؟

_ من میگم یه کارتن بزرگ پیدا میکنیم !

_ من یه سوال بپرسم ؟

_ نه الان وقتش نیست ! بعد حسابی اونو با کاغذ کادو میپوشونیم ، مثلا براش کادوی تولد میفرستیم !

_ من یه سوال بپرسم ؟

_ نه الان وقتش نیست ! بعد ورقه ها رو میذاریم ...

_ من یه سوال بپرسم ؟

_ نه الان وقتش نیست  ! تو برو ترتیبه این کارا رو بده و بعد کادو رو ببر دمه درشون ، تحویل بده !

_ من یه سوال بپرسم ؟

_ برو کارتو انجام بده ، بعد بیا من سوالتو جواب بدم !

 

+ و اون رفتو و کادو رو به دارسرایی تحویل داد ، در حالی که همه فک میکردن همه چی تموم شده ، واقعیت چیزه دیگه ای بود ...

 

_ کادو رو بردم تحویل دادم . یارو کلی حال کرد . حالا سوالمو بپرسم  ؟!

_ بپرس !

_ ما ورقه ها رو چه جوری باید به دارسرایی برگردونیم !؟

_ پس تو توی جعبه چی گذاشتی !؟

_ مگه تو نگفتی تولدشه ، منم رفتم واسش هدیه خریدم ! کارم درسته نه !؟

_ من تو رو می ............ کشم ! همین الان ورقه ها رو برمیگردونی ! فهمیدی ؟!؟

_ خاب بابا ، حالا چرا عصبانی میشی ، الان برشون میگردونم !

 

+ یک ربع بعد ...

 

_ ورقه ها رو برگردوندی ؟!

_ آره همشو برگردوندم  !!

_ دمت گرم بابا ، چه جوری !؟

_ هیچی دیگه ، ورقه ها رو بردم چیدم رو میز ، بعد همشونو پشتو رو کردم ! خوب بر گردوندم شون ؟!

_ من تو رو می ............ کشم ! زود ورقه ها رو برمیگردونی خونه ی دارسرایی ! فهمیدی !؟

 

+ یک ربع بعد ...

 

_ ورقه ها رو برگردوندی !؟!

_ آره همه شو !!

_ پس این چیه دستت ؟!

_ ورقه هاست دیگه  !

_ ؟!؟! . پس تو رفتی خونه ی دارسرایی چی کار ؟

_ رفتم در زدم  ، و اون درو باز کرد . منم رفتم تو حیاطشون نشستم همه ی ورقه ها رو برگردوندم ! بعد همه شو جمع کردم اومدم  !

_ من تو رو  می ............ ( فک میکنید میکشم هه ؟! نه این بار دیگه واقعا همون می ... )

 

+ ورقه ها هنوز رو دستشون مونده بود . پس هنوز هم باید دنباله راههای دیگه میگشتن ...

 

_ من میگم ماشینشو بدزدیم بعد بهش بگیم  : ورقه ها رو بیار ،  ماشینو تحویل بگیر !

_ مگه ورقه ها دسته اونه . ورقه ها پیشه ماست ها !!

_ خاب پس اون ماشینه ما رو بدزده بعد بگه ورقه ها رو بیارید ماشینو تحویل بگیرید !

_ تو ماشین داری ؟!

_ نه !

_ پس  میشه  یه مدت لال شی !؟!

 

+ اونها فکراشونو رو هم ریختن . البته خیلی زیاد نبود ولی  ...

 

_ اصلا ورقه ها رو میذاریم پشته در ، زنگ میزنیم و در میریم !

_ آخه اون از کجا بفهمه ورقه پشته دره ؟!

_ خاب تو صدای ورقه در بیار !

_ ؟!؟!؟

 

+ و این بار اونا موفق شدن ! آره ، اونا صدای ورقه در آوردن و همه چیز همونطور که حدس میزدن پیش رفت ...

+ فردا سره کلاس :

 

_ آقا ما این ورقه ها رو تصحیح کردیم بالا ترین نمره همون 18.75 بود آقا ...هیچی دیگه ما 20 دقیقه ی آخر زنگ یه کار کوچیک با شما داشتیم آقا !

_ با ما ؟ ... منو ميگه ... آخ جون !

_ نه آقا با همتون !

_ نميشه كه ! به هر كسي يه دقيقه هم كمتر ميرسه !

_ !؟؟!؟؟! . آقا ما ميخواستيم با اجازه ي شما ...

_ما رو به غلامي بپذيري !؟!؟

_ نه آقا . ما ميخواستيم با اجازه ي شما 20 دقيقه ي آخر زنگ رو يه امتحان دیگه بگيريم آقا !

 

+ این بار از معدود دفعاتی بود که یک شی کلفت با تمام بچه ها تماس گرفت ، و اونها یک صدا فریاد زدند ...

 

_ نه ....

 

خاب ! اين هم از آخرين داستانه اين بلاگ ! اميدوارم شاد شده باشيد !

 من هم مثه انديشه سازان اينا ، بايد برم تو پيله و چند مدت بعد بيرون بيايم ! هيچ کس نميدونه که از تو اون پيله چی بيرون مياد !

شايد يه پروانه ی قشنگ و شايدم يه اسبه آبی !

پس تا اون روز ، خداحافظ !!!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٤ - Sir100ra

برای تولده بلاگ :

تقديم به تمام مهرباناني كه نوشته هايم,شادي را به قلبهاي پر مهرشان مي آورد...
يه سلام به دوستاي خوبه خودم...


من اومدم ... من اومدم كه بگم : بلاگ يك ساله شده . يك ساله پيش همين روز . همين امروز . نميدونم چي شد كه به فكر بلاگ درس كردن افتادم!! نميدونم چرا اين كارو كردم
ولي خاب زيادم مهم نيست . و من يه بلاگ درس كردمو نوشتم ...و حالا ... وحالا يك ساله كه ... نه نه ... اصلا نميخام واستون تاريخ تعريف كنم .
فقط ميخام بگم : خوشحالم كه يك سال دوره هم بوديم ... همين .

امروزه يكي از مهمترين بحرانهاي بشري كه كشورهاي جهان اول رو درگيره خودش كرده , بحران كامنته . بحران كامنت در طوله تاريخ فجايع زيادي به بار آورده و موجب به وجود اومدنه جنگهاي خونباري شده . مثلا همين جنگ جهاني اول واسه اين بود كه يه روز رايشه سوم رفته بود تو بلاگه يه سياستمداره انگليسي ولي كامنت نذاشته بود و سره همين قضيه دعوا بالا گرفتو اينا با هم جنگ كردن و كلي آدمه بي گناه به خاطره يه كامنته ناقابل كشته شدن و يه كم مردن ! واسه همينه كه جنگه جهاني اول رو جنگه كامنت هم ناميدن البته احتمالا شماها تا حالا نشنيده بودين . آخه همين ديروز پريروزا اسمشو گذاشتن جنگ كامنت ! يا مثلا همين جنگه ستارگان . اونم هميجوري بود !!!

بله همونطور كه گفتم كامنت در طوله تاريخ حادثه هاي زيادي به وجود آورده و خيلي از اجداده ما به خاطر همين كامنت از بين رفتن .( خدا رفته گانه شما رم واستون نگه داره !! ) حالا جالب اينه كه بدونيد حتي اولين كامنت تاريخه بشري هم به حضرت آدم بر ميگرده !!!
آره... خيلي وقت پيشا تو بهشت مد شده بود كه هر كسي واسه خودش يه بلاگ داشته باشه پس خدا هم يه بلاگ درس كرد تا مردم رو در سرتاسره جهان به دين و اينجور چيزا دعوت كنه !!! همه از ترسه خدا هم كه شده ميرفتن تو بلاگو هي تعريف ميكردن و كامنتاي خوب خوب ميذاشتن . همه چيز خوب پيش ميرفت تا اينكه .... يه روز كه حضرته آدم خسته از سره كار برگشته بود , ميره و بلاگه خدا رو باز ميكنه ولي اصلا حوصله ي كامنت نوشتن نداشت ... و خدا هم تا متوجه ميشه كه اين حضرت آدمه كامنت نذاشته , اونو از بهشت بيرون ميكنه و چون "حوا" واسه حضرت آدم كارت اينترنتشو خريده بود , خدا اونم از بهشت بيرون ميكنه ... و خاب آخوندا طبقه معمول اين داستانم عوض كردن كه آدمو حوا ضايع نشن !!!

بحران كامنت از همون اول يه سري دلايله خاص داشت :
_ صرفه جويي در مصرف سوختهاي فسيلي !!!
_ صرفه جويي در وقت و انرژي و كارت اينترنتو ....
_ وسعته يك منطقه ي خاص از شخص !!!
_ ابرازه اعتراض به سياستهاي دولت !!!
_ و ....

ولي من فك ميكنم عده ي زيادي از مردم واسه اين كامنت نميذارن كه اصولا بلد نيستن چه جوري بايد كامنت گذاشت البته اينو من نميگما تحقيقاته اخير اين مساله رو ثابت كرده !!! بله عرض ميكردم كه اين عده در واقع مشكله پايي اي دارن پس ما اول بايد بياييم فرهنگ سازي كنيم و بعد بياييم بگيم چرا كامنت كمه !!! البته به هر نوشته اي نميشه گفت كامنت . كامنت اصولا بايد خوب باشه تا بشه بهش گفت كامنت .به قوله پدر بزرگه مرحوم :
"كامنت بايد خوب باشه , كامنتي كه خوب نباشه اصن خوب نيست .!!!" هي... روحت شاد
پدر بزرگ . پروژكتور به قبرت بباره !! ولي حالا كامنت خوب چيه !؟ كامنته خوب كامنتيه كه محتواي متنو كامل كنه يا اگه محتوا رو كامل نكرد به متن ربط داشته باشه حداقل !!!
مثلا اين :
امروزه كامپيوتر در كليه زمينه ها...و روز به روز بر قدرت پردازش رايانه افزوده ميشود ....پس رايانه را ميتوان به عنوانه ....
و حالا كامنتاش :
_تركيديم از خنده ! خيلي باحال بود !
_فردا امتحان رياضي داريم يا نه !؟!؟
_ خيلي خوب تحليل ميكنيد ولي من نفهميدم قهرمانه داستانه شما چرا اينقدر خر بود !؟
_شما چيزي ميل نداريد !؟!
_با من ازدواج ميكني !؟!

و به همين دليل يعني همين فقر فرهنگي و نبوده فرهنگه كامنت نويسي , مردم به كامنت حاضري رو آوردن !! فقط كافيه كه يه بسته كامنت حاضري بخري و هر كدومشو كه دوس داري تو بلاگه يارو بذاري !!! البته كامنت حاضري هم خوبو بد داره ها !
كامنت حاضري خوب :
_شما خيلي خوب ميباشيد !
_بلاگه شما خوب است !
_شما هم مثله بلاگ , خوب استيد !!!
زيادي خوب است !!!
كامنت حاضري بد :
_شما خيلي بد ميباشيد !
_شما افتضاح استيد !
_ اگر براي شما مقدور است دره بلاگه خود را گل( Gel ) بگيريد !!!
_ شما لطفا لال بميريد !!
_لطفا همين حالا فوت( Fout ) كنيد !!

همونطور كه ديديد اين كامنتها در كماله ادب و رعايت احترام منظوره خودشونو بيان ميكنن !!! ولي سليقه ها اينقد متفاوته كه كامنت حاضري هاي ديگه اي هم وارد بازار شده
_كامنت جوانان : اوپتيس ... اوپتيس ... خيلي با آل بود ... اوپتيس ...
_كامنت بي ادي : يه كثافت . من تي ....
_كامنت مردم آزاري : نميگم بلاگت خوبه يا نه كه بمونه رو دمت !!!
_كامنت ابلهانه : اگه كامنت بذارم با من ازدواج ميكني ؟!
_كامنت جوادي : شماره تلفن ميدي ؟!!
_ كامنت آجي : بلاگه شما خوبه ها ولي ID منم اينه .pm ميدي ؟!!
_ و....

معمولا اگه يه متن خوبو جذاب باشه ( دور از جنابه متناي من ! ) خود به خود تعداده كامنتاشم زياد ميشه ولي اين مساله وقتي نقض ميشه كه صاحب بلاگ يه دختر باشه . اونوقته كه هر چي بنويسه خوبو عالي تلقي ميشه !!!
اينو داشته باشين :( همين چن تا كلمه مثلا اولين و تنها متنه يه بلاگه ! )
سلام ! من آناهيتا هستم و از امروز خاطراتم رو مينويسم . فعلا خداحافظ .
ولي كامنتاش خيلي جالبتره :
_خيلي جالب و عالي بود . اصولا نثر خوبي داري !
_ادامه بده ... واقعا عالي مينويسي !!!
_خيلي تاثير گذار بود اصلا مسيره زندگيه منو عوض كرد من تا آخره عمر مديونه تو هستم !!!؟!!
_اگه از بلاگت تعريف كنم با من ازدواج ميكني !؟؟!
و جالب اينجاس كه اگه اينا متنه سفيدم بذارن تو بلاگشون ملت بازم همين كامنتا رو ميذارن !!! البته به خواهرانه بلاگ دار جسارت نشه ها , من فقط دارم گوشه اي از درده اين مردمو به تصوير ميكشم ! پس يكي از راههاي جذبه كامنت اينه كه خودتو دختر جلوه بدي مثلا اگه اسمته هوشنگه بگو :" من اسمم هوشنگه ها ولي تو خونه منو ماريا صدا مكنن !!! " اونوقت همه فك ميكنن تو دختري و يه عالمه كامنت ميذارن ...

حالا كه بحثه دختريت پيش اومد اينم بگم كه معيار محبوبيت و موفقيت يه بلاگ رو تعداده كامنتاش مشخص ميكنه ( البته ما كه نه محبوبيم نه موفق پس تعداده كامنتامونم نبايد زياد باشه ! ) بله داشتم عرض ميكردم كه معيار , تعداده كامنته مخصوصا وقتي كه چگالي كامنتاي دخترونه بيشتر باشه !!! ( داخله پرانتز عرض كنم كه كامنت دخترونه يعني كامنتهايي كه بانوان محترم لطف ميكنن , ميذارن ! ) همين باعث ميشه كه بلاگ دارا واسه محبوب جلوه دادنه بلاگشون , تمامه كامنتاي پسرونه رو پاك كنن تا فقطو فقط كامنتاي دخترونه باقي بمونه !!
اين يك نمونه :
_
_
_
بله همونطور كه مشاهده فرموديد تمامه كامنتاي پسرونه پاك شده و فقط كامنتاي دخترونه باقي مونده ولي از اونجايي كه از اولش اصلا كامنت دخترونه اي وجود نداشت , خاب طبيعا چيزي به عنوانه كامنت نبايد باقي بمونه !!!
ولي مسئولين بلاگ اينقدر پست ( past ) هستن كه براي محبوب جلوه دادنه بلاگشون هر كاري بكنن !!! بله اونا هر كاري حاضرن بكنن حتي جعل كامنت !!! اونا خودشون با اسماي دخترونه كامنت ميذارن تا به همه بگن ما محبوبيم ! ولي خاب بعضي وقتا اونا هم سوتی های ابلهانه اي ميدن كه همه چي لو ميره !!!
_مثلا اين يكي كه با اسمه "شيرين" گذاشته شده :
همينطور كه داشتم صورتم رو ميتراشيدم داشتم بلاگه شما رم ميخوندم و اينقد جذب شدم كه صورتمو بريدم ! به هر حال خيلي خوب بود !!!

ولي امروزه از كامنت استفاده هاي گوناگون و متنوعي ميكنن اون قديم قديما كامنتو واسه اين استفاده ميكردن كه هر كسي نظره خودشو بيان كنه اما تو اين دوره زمونه هر استفاده اي ازش ميشه غير از همين يكي !!!
كامنت الانه به عنوانه يه وسيله ي ارتباطي و يه چيزي تو مايه هاي مسنجر عمل ميكنه ! يعني يارو ميره تو بلاگه دوستش كامنت ميذاره و بعد دوستش مياد تو بلاگه اين بعد اين تو بلاگه اون بعد اون تو بلاگه اين و اين تو اونو ......
تنها فرقش با مسنجر اينه كه فاصله ي زماني هر سوالو جواب حداقل دو سه ساعته !!! چون تا يارو بياد ببينه تو بلاگش چن تا كامنت جديد هستو بعد بخاد جوابشونو بده طول ميكشه ديگه !!! ولي بعضي وقتا به كامنتايي برميخوري كه نه تنها ربط نداره بلكه معني هم نداره !!!
_ بايد بذاري دهنت و ميك بزني !!!
تعجب نكنيد ! اين جور مشكلها زياد پيش مياد و بيشتر به خاطره اينه كه ما بخشي از يه چته كامنتي رو ميخونيم و چون نميدونيم موضو بحث چي بوده تعجب ميكنيم !!! حالا ببينيم موضو بحث از اول چي بوده !!!
_ آقاي دكتر من اين قرصا رو چه جوري بايد مصرف كنم ؟!!
_ بايد بذاري دهنت و ميك بزني !!!
_ يعني چي آقاي دكتر !! عفت كلام داشته باش ....
_ نه منظورم اينه كه بايد اين قرصا رو بذاري زيره زبونت و اينقد بمكي تا تموم شه !!!
_ آها ... خيلي ممنون آقاي دكتر !!!
حالا متوجه شدين موضو چي بود !؟! پس هر وقت تو يه بلاگ به يه كامنته عجيب غريب برخورد كردي اصلا تعجب نكن چون اونم ممكنه مثه همين كامنته باشه !!!
بعضي از مردم هم هستن كه از كامنت استفاده ي تبليغاتي ميكنن :
_بلاگه شما بد نيست ولي بلاگه من خيلي خوبه هر كسي بلاگه منو خونده مشتري شده من تو بلاگم در مورده همه چي مينويسم بلاگه من ...
و بعضي ها هم كامنت ميذارن تا IDشونو به ملت بدن :
_سلام من Gholi@yahoo.com هستم ولي اسمه واقعيم Gholi@yahoo.com نيستا ! فقط همينجوري منو Gholi@yahoo.com صدا ميكنن در واقع من خودمم از Gholi@yahoo.com خوشم ميياد و واسه همينه كه دوس دارم منو Gholi@yahoo.com صدا كنن !!! حالا با من ازدواج ميكني ؟!؟!؟

در همچين دوره زمونه اي كه مردم با چنين اهدافه پليدي كامنت ميذارن ما واسه جذب كامنت چي كار بايد بكنيم ؟!؟!
ميشه تبليغات منفي كرد تا مردم از سره كنجكاوي هم كه شده بيانو كامنت بذارن .
_هر كي جرات داره كامنت بذاره ...
_هر كي كامنت بذاره خره !!!
_ لعنت بر پدر و مادر كسي كه در اين مكان كامنت بذاره !!!
_ هر كي كامنت بذاره الان ميميره ...
_ هر كي كامنت بذاره بايد با من ازدواج كنه !؟!؟؟!!؟
يا حتي ميشه به مردم خدمات دادو آخره هر ماه قرعه كشي كرد يا حتي ميشه ....

ولي من فك ميكنم همين كه باعثه شاديه شما ميشيم ارزشش از صد تا كامنت بيشتره !!!
( عجب پيامه تيميسي بودا ... )
حالا من يه سوال از شما دارم : شما كامنت نوشتن بلدين يا نه ؟!؟!

خيلي ممنون كه مثله هميشه بلاگو باز كردينو واسه خودتون رفتين چت كردين !!! آقا ... آقا با شمام .... يه تي امره نيم مگه ره ؟!؟! ...
آهان شما ! بيا بلاگو ببند برو چتتو بكن جاي ما رم خالي كن !!!

برميگردم با دستي پر ....

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۳ - Sir100ra

Copyright Sir100ra ® . All rights reserved 2003 - 2011